|
|
از پشت قاب پنجره به دور دست ها مینگرم به آبی بی کران به زمین که خسته و دلمرده در گوشه ای کز کرده است من لاشه ی انسان های بی گناه را مینگرم گوش کن وزش ظلمت را می شنوی؟ آه که من چه غریبانه به آزادی مینگرم به ابر های همچون ابر عزاداران پشت این پنجره شب دارد می لرزد در اسمان این خیابان های خسته و تاریک ستاره ها دانه دانه میترکند من به ستارگان مینگرم روی خطوط گیج و معوج نوشته هایم به زندگی انسان می نگرم که چو رطیلی سنگین خشک میشود...در کف...در زردی...در خفقان به لاشه ی آهن و سرب مینگرم که سراسر این گورستان بی مرز گسترده شده با حسرت به آیات قرآن می نگرم که مردم درک معانی آن را بدست باد آزادی سپردند تا هرگاه باد بر ما وزید طنین این آیات مقدس را برایمان به ارمغان آورد ای اریایی ها گوش فرا دهید آزادی در زندان فریاد میزند از شما کمک میخواهد بیایید با افتاب همراه شویم همه با هم به سوی آزادی پرواز کنیم من در پناه پنجره به فریاد آزادی گوش فرا میدهم من هنوز منتظرم آری!دیگر بیش از اینها نمی توان خاموش ماند

پرسئوس جان این هم دوتا شعر که من سروده بودم! ((دیدین برگشتم))!!
|
|
|
|
|
سه شنبه 1385/12/29 | |
|
|
| |
|
|
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت اویزان بود و در تمام شهر ها قلب چراغ های مرا تکه تکه میکردند وقتی که چشمان کودکانه عشق مرا با دستمال تیره ی قانون میبستند و از شقیقه های مضطرب من فواره های خون بیرون می پاشید وقتی که زندگی من دیگر چیزی نبود،هیچیز جز تیک تاک ساعت دیواری دریافتم که باید دیوانه وار دوست بدارم یک پنجره برای من کافیست یک پنجره به لحظه ی اگاهی و نگاه و سکوت اکنون نهال گردو انقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش معنی کند از اینه بپرس نام نجات دهنده ات را ایا زمین زیر پای تو می لرزد تنها تر از تو نیست؟ پیامبران رسالت ویرانی را با خود به قرن ما اوردند این انفجار های پیاپی و ابر های مسموم طنین ایه های مقدس هستند ای دوست،ای برادر،ای همخوان وقتی به ماه رسیدی تاریخ قتل عام گلهارا بنویس حرفی به من بزن ایا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو میبخشد جز درک زنده بودن از تو چیزی میخواهد؟ حرفی به من بزن من در پناه پنجره ام با افتاب رابطه دارم

|
|
|
|
|
جمعه 1385/12/11 | |
|
|
| |
|
|
ای هفت سالگی ای لحظه ی شگفت عزیمت بعد از تو هرچه رفت،در انبوهی از جنون و جهالت رفت بعد از تو بنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن میان ما و برنده میان ما و نسیم شکست شکست شکست بعد از تو ان عروسک خاکی که هیچ نمیگفت،هیچ چیز جز اب،اب،اب در اب غرق شد بعد از تو ما صدای زنجیر هارا کشیدیم و به صدای زنگ که حروف الفبا بر می خاست و به صدای سکوت کارخانه های اسلحه سازی ،دل بستیم بعد از تو که جای بازیمان زیر میز بود از زیر میزها به بشت میزها به روی میزها رسیدیم و روی میزها بازی کردیم وباختیم،رنگ ترا باختیم،ای هفت سالگی بعد از تو ما به هم خیانت کردیم بعد از تو ما تمام یادگاری ها را با تکه های سرب و با قطره های منفجر شده ی خون از گیجگاه های گچ گرفته ی دیوار های کوچه زدودیم بعد از تو ما به میدان ها رفتیم و داد کشیدیم: زنده باد مرده باد
در هیاهوی میدان،برای سکه ها کوچک اوازه خوان که زیرکانه به دیدار شهر ما امده بودند دست زدیم بعد از تو ما که قاتل یکدیگر بودیم برای عشق قضاوت کردیم و همچنان که قالب هامان در جیب هایمان نگران بودند برای سهم عشق قضاوت کردیم
بعد از تو ما به قبرستان رو اوردیم و مرگ زیر چادر مادربزرگ نفس میکشید و مرگ،ان درخت تناور بود که زنده های این سوی اغاز به شاخه های ملولش دخیل میبستند و مرده های ان سوی بایان به ریشه های فسفریش چنگ می زدند و مرگ روی ان ضریح مقدس نشسته بود که در چهار زاویه اش،ناگهان چهار لایه ی ابی روشن شدند
صدای باد می اید صدای باد می اید ای هفت سالگی
برخاستم و اب نوشیدم و ناگهان به خاطر اوردم که کشتزار های جوان تو از هجوم ملخ ها چگونه ترسیدند چقدر باید برداخت چقدر باید برای رشد این مکعب سیمانی برداخت؟ ما هرچه را که باید از دست داده باشیم،از دست دادیم ما بی چراغ به راه افتادیم و ماه،ماه،ماده ی مهربان،همیشه در انجا بود
در خاطرات کودکانه یک بشت بام کاهگلی و بر فراز کشتزار های جوانی که از هجوم ملخ ها میترسیدند
چقدر باید برداخت؟.........
|
|
|
|
|
سه شنبه 1385/12/08 | |
|
|
| |