|
|

مي دانم که حتي اين خط به خطهاي سر در گم را نيز نخواهي خواند...ولي من مثل هميشه مي نويسم!اما اين بار نه از دلتنگي بلکه از خودم ميگويم که چيزي جز هيچ برايم نمانده!دريچه ي چشمانت را به روي کلمات گريان اين کاغذ باز کن...براي اولين بار...بعد از اين همه دوري!نگاه کن اين منم!امده ام تا بنگري...مرا...درونم را...تهي...خسته...لالايي شبانه ام همان اشکهاي گاه و بي گاه شکستن هايم شده...روزگار غريبي است!! منم من ميهمان هر شب لولي وش مغموم منم من سنگ تيبا خوردهي رنجور منم دشنام بست افرينش نغمه ي ناجور نه از رومم نه اززنگم همان بي رنگ بي رنگم بيا بگشاي در بگشاي...دلتنگم.... اگر برايت باز گويم که ماهها با من چه کردند تو نيز باور نخواهي کرد....ديگر وقت رفتن است...هر روز هر شب به خداوند التماس ميکنم اما او نيز فقط خداي شماست...خداي تو...خداي او...! (خديا يکبار براي يک لحظه مال من باش)حتي او نيز نمي شنود....هرگز....هيچگاه.... هر روز صبح از خورشيد سوال ميکنم:وقت رفتن نيست؟و او با نگاه سردش خبر از روز باراني ديگري مي دهد. و تو...هرگز نمي بخشم....ان نگاه نيرنگ باز معصوم نما را هرگز نمي بخشم....اه که چه ساده دلباخته ي ان حرفهاي بي سند شدم!راهم را اشتباه امدم...خود را در بين انسانهاي دروغگو رها کردم...اشتباه کردم... در ميان انسانهايي که معشوق خطابم کردند و با عذر خواهي ساده اي عشق را تنها گذاشتند...در ميان دستان تو که حتي لحظه اي سايبان دردهايم نبود...در ميان هياهوي سکوت چه بگويم ها در زمان نفس هاي اخرم...در ميان عاشقاني که بخاطر رفتن اجباريم چه تهمت ها که نزدند... دنياي غريبي است... نفس کشيدن در هواي مه الود اين جهان کار من نيست.من جايم همان جهنم خداست اما اينجا نيست.چه ساده الودهي اينهمه فريب شدم...کاش تنها يک کلمه از اين همه خط را مي خواندي!اما اين را خوب مي دانم:نوبت به من که ميرسد بي سوادي!!نه تنها تو بلکه همه!انسانهاي اطراف را انقدر بر رنگ مي بينند که من در ميان هياهوي اين همه رنگ بي رنگ جان مي بازم...بي رنگ فراموش ميشوم.... کاش تنها تو مرا کمي رنگي تر مي ديدي!ولي افسوس که تو زودتر از ديدن من رفتي...
|
|
|
|
|
شنبه 1386/11/06 | |
|
|
| |