|
|
|

نمیدونم این دفعه از کجا شروع کنم.... از چی براتون بگم...بزارین فکر کنم...نزدیک عیده... بزارین از عید بگم از سفره ی هفت سین.... توش چی هست؟...سبزه که نماد نو زیستی هست...سرکه که نماد شادیه ولی کو شادیه واقعی؟ ما که جز غم چیزی ندیدیم....توی این دنیا...توی این قفس کی به کی مهر میورزه که بخوایم سر سفره هامون سیب بزاریم؟ هرکدوم از چیزایی که توی سفره ی هفت سین هست واسه خودش یه نماد با ارزش داره که دیگه تقریبا رو به فراموشیه...ولی از همه بدتر نماد سنجده که نادیده گرفته شده... نمیدونم چرا ارزش اون اینقدر بایین اومده...! سنجد نماد حیاته...ولی کدوم حیات؟ کدوم زندگی؟این خفقان...این استبداد؟ همین که اسمشو گذاشتن جمهوری؟ ایا تو این قفس میشه زندگی کرد؟ این همه استبداد تا کی؟ تو مملکت که ادم حق نفس کشیدنش با خودش نیست میتونه اثری از حیات باشه؟ ما واقعا داریم حیات رو چطور معنا میکنیم؟ فقط نفس کشیدن اونم با اجازه ی دیگرون؟ نفسی که هر وقت یه کله گنده از صداش خسته شد باید بریده بشه؟ سنجد واقعا چرا باید سر سفره ی ماها باشه؟ ما از زندگی چی فهمیدیم؟ اگه اینجا و با همین وضعیت بمونیم چی میفهمیم؟ دوست دارم یا از این قفس بر بکشم یا توی این دیوارایی که دورمون کشیدن یه در یه دریچه یا حتی یه روزنه ی کوچیک به دنیای اطراف باز کنم اما این کارو یه تنه نمیشه انجام داد.... توی کشور ما فقط مرده ها...فقط نیستی ارزش دارن... حیات ... زندگی...هستی اینجا بی ارزشه... ما واسه مرده هامون اونقدر ارزش قائلیم و اونقدر براشون عزاداری میکنیم که دیگه بلد نیستیم شادی کنیم...برای راحتی... برای ازادی... برای زندگی .... برای حیات توی این کشور باید مرد... نه تنها توی این کشور... توی همه جای این دنیای بی رحم بازم میگم ادما دنیا رو اونقدر فشرده و تاریک کردن که دیگه اینجا توی این دنیا حتی همون برنده ای که یه زمونی از دید فروغ فرخ زاد ازاد ترین بود نفس کشیدن و ادامه ی حیات براش سخته...درست مثل ما نمیدونم....واقعا نمیدونم این همه دروغ تا کی؟ تا کی میخوان همرو گول بزنن... مگه اسمش نیست که هر کاری میکنن به خاطر مردمه؟ بس این همه مردم واسه چی کشته میشن؟ فقط واسه اینکه طرز فکراشون با اون کله گنده هاشون فرق میکنه؟ صحرا خال است... خالی که نه.... خالی از انسانیت دیگر حتی یک لحظه مجال برای حس کردن بهار نیست بهار بیاید و برود برای زندانیان این قفس فرقی ندارد این زندان بان است که از امدن بهار....اه که نرگس خمار هم دیگر شیدایی ندارد من این جهان را...این قفس را با این دیوار ها دوست ندارم به گمانم دیگر در این دنیا نیستی صدبار بهتر از هستی باشد بیایید ایمان بیاوریم به اغاز فصل سرد................ ............................................................................................. سال خوب و خوشی رو براتون ارزو مندم عید همه مبارک
|
|
|
|
|
پنجشنبه 1387/01/01 | |
|
|
| |