بیا با دستهای هم پل ببندیم که ردشه قاصد از رودخونه هامون
سخن از پیچ پیچ ترسانی در ظلمت نیست سخن از روز است و پنجره های باز و هوای تازه و اجاقی که در ان اشیای بیهوده میسوزند و زمینی که ز کشتی دیگر باور است و تولد و تکامل و غرور سخن از دستان عاشق ماست که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم بر فراز شب ها ساخته اند به چمنزار بیا...به چمنزار بزرگ و صدایم کن،از پشت نفس های گل ابریشم ________________________ خوشحال میشم اگه با نظراتتون منو در هرچه بتهر شدن وبلاگ یاری کنید قربان شما: فرناز گوگولی
امروز سالروز فوت سهراب سبهریه که بعد از فروغ فرخ زاد من خیلی شعراشو قبول دارم به همین مناسبت یکی از شعرهای سهراب رو که خیلی دوست دارم براتون مینویسم:
"من نمیدانم که چرا میگویند:اسب حیوان نجیبیست کبوتر زیباست و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟ چشم هارا باید شست. جور دیگر باید دید واژه هارا باید شست واژه ها باید خود باد. واژه ها باید خود باران باشد چترهارا باید بست زیر باران باید رفت فکر را خاطره را زیر باران باید برد با همه مردم شهر زیر باران باید رفت دوست را زیر باران باید جست..."