بیا با دستهای هم پل ببندیم که ردشه قاصد از رودخونه هامون
سخن از پیچ پیچ ترسانی در ظلمت نیست سخن از روز است و پنجره های باز و هوای تازه و اجاقی که در ان اشیای بیهوده میسوزند و زمینی که ز کشتی دیگر باور است و تولد و تکامل و غرور سخن از دستان عاشق ماست که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم بر فراز شب ها ساخته اند به چمنزار بیا...به چمنزار بزرگ و صدایم کن،از پشت نفس های گل ابریشم ________________________ خوشحال میشم اگه با نظراتتون منو در هرچه بتهر شدن وبلاگ یاری کنید قربان شما: فرناز گوگولی
يه شب ديگه به صبح رسيد و من پشت پنجره ي اتاقم طلوع خورشيد رو نظاره ميکنم...اين پنجره...پنجره ي اغاز ...آروم و بي حرکت نور جديدي از سپيده دم رو به درون اتاقم...به اعماق وجودم دعوت ميکنه...نميدونم نور چي؟...شايد يه نور اميد...نوري که داره اعماق وجودم رو صدا ميزنه....حس ميکنم ميتونم با اين دو دستم خورشيد رو در اغوش بگيرم...يه جايي...يه صدايي...از اعماق قلبم داره فرياد ميزنه...حس ميکنم دارم با خداي خودم حرف ميزنم ولي نميدونم... خدا داره فرياد ميزنه...فرياد از چي؟ براي چي؟ اگه ديگه به بشر هيچ اميدي نداره پس اين کودکاي مظلومي که هر ثانيه دارن وارد دنيا ميشن براي چيه؟...از کنار پنجره ميام کنار و روي تختم دراز ميکشم ولي نه بلند ميشم...اخه پرتوهاي خورشيد دارن تق تق از پشت پنجره در ميزنن...ميخوان بيان داخل....بلند ميشم و پنجره ي اتاقم رو باز ميکنم و اونارو به داخل دعوت ميکنم و دوباره دراز ميکشم به روياهام فکر ميکنم...روياهايي که قلبم رو ميبره...انگار نسيم هم داره مياد تو اتاقم تا از روياهام...از اهدافم براش حرف بزنم انوار طلايي خورشيد بي هيچ منتي ميتابن و تو دل ها نور اميد ميکارن...اين براي من خيلي قشنگه کاري براي انجام دادن ندارم...خسته ام از دنيا و ادماش... يه نگاه به پنجره ميکنم...کاش ميتونستم با خورشید بازي کنم....کاش ميتونستم سوالام رو از خورشيد بپرسم و ازش جواب بگيرم روزارو دوست ندارم...روزا با اينکه ميتوني خورشيد رو نگاه کني ولي ميدوني که اخرش غروبه...ميدوني سياهي شب دير يا زود فرا ميرسه...شبي که پر از سکوت و تنهاييه...ولي توي شب ميدوني اخرش ميتوني سپيده دم رو نظاره کني و خدا رو به خاطر اينکه يه روز ديگه هم بهت فرست داده تا واسه رسيدن به ارمان هات تلاش کني شکر گذار باشي... اسمون ابي اينجا با همه جاي دنيا فرق داره...قشنگه...حس ميکنم خورشيد اينجا يه جور ديگه اي طلوع کينه...نميدونم...فقط ميدونم حتي اگه من هم نباشم خورشيد اسمون اينجا طلوع ميکنه...اسمون با همه ي قشنگيش...خورشيد با همه ي سخاوتش به هيچ کس وفا نکرده قاط زدم تو گرماي تابستون....جدي نگيرين!!!!