|
|
چند روزي ميشه که ليلا دختر شاطر عباس ...خان محلمون به خواستگاريم جواب منفي داده بود و به ننم گفته بود :پسر بي کار و اس پاس شما رو چه به زن گرفتن؟ منم که حسابي حالم گرفته شده بود سرم رو پايين انداخته بودم و به کوچه زدم چند خيابون اون طرف تر شهريار دوست دوران دبستانم رو ديدم در حال خماري بود دراز و لاغر شده بود درست عينهو ملخ صداش کردم با چشمايي نيم بسته بهم زل زد و گفت: اه سلام چي کارم داري؟ مگه حال و روزمو نميبيني؟ منم که يه هم دم براي گفتن غصه هام نياز داشتم شروع کردم به وراجي يهو به خودم اومدم ديدم از سير تا پياز از بيکاري و بي زني تا فقر و مشکلات زندگيم رو براش تعريف کرده بودم نميدونم شهريار شنيد يا نه ولي گفت:خوب عزيزم بيا يه بار بکش برو تو فضا هيچي تو زندگي ديگه حاليت نميشه ميري تو عالم بي خبري ولي بايد شرايطشو داشته باشي _چه شرطي؟ شهريار: مثلا اينکه واسه اعتياد کشيدن رو از چي شروع کردي؟ _رنج ابروهاشو تو هم گره زد و با پشت دست اب بينيش رو پاک کرد و گفت: رنجم شد چيزي؟ _خوب ميگي چي کار کنم؟ شهريار:ننه و بابات از هم جدا شدن؟ _نه بابا...باباي بيچارم که ننم عين کنه بهش چسبيده شهريار:پس با اين حساب فکر نميکنم تو خونتون دعوا و کتک کاري هم داشته باشين _نه شهريار جون...تو خونه ما تفاهم کامل بر قراره يعني هرچي ننم بگه بابام ميگه چشم و هرچي بابام بگه ننم ميگه نه شهريار:ولي بايد يه علتي واسه معتاد شدن پيدا کني تا اگه يه روز گفتن چرا معتاد شدي يه بهونه داشته باشي _دوست ناباب با ناراحتي نگاهي بهم کرد و گفت برو حالا بيا و راهنماييش کن _خوب حالا چرا ناراحت ميشي؟ ميگم بي پولي و بي زني و بي کاري و ... شهريار:پول مول چي تو بساطته؟ با تعجب گفتم:بازم حرف از پوله؟مگه معتاد شدن هم پول ميخواد؟ شهريار:زکي...معتادي رو دست کم گرفتي؟ اولا براي خود سازيت پول لازم داري... _يه حساب بانکي تو بانک دارم ولي ازش راضي نيستم شهريار:واسه چي؟ _چون هميشه خاليه شهريار سرفه اي کرد و گفت:تورو خدا نگاه کن اعتياد هم شده بچه بازي بعد ادامه داد: غير از خودسازيت براي خواب و کار و ... بايد بازم پول داشته باشي _خوب من همين گوشه ي خيابون ميخوابم شهريار خنده اي کرد و گفت: نه عزيز من نميشه همين خيابوني رو که ميبيني حوزه کار تيمور سياست واسه خوابيدن ازت حق کمسيون ميگيره بعد هم اگه کارتون خواستي (البته از نوع مقوائيش)بايد بازم پول خرج کني قيمت کارتون ها هم متفاوته مثلا قيمت کاتون يخچال از همه گرون تره و بعد کارتون پفک و بيسکوييت و اخر سر روزنامه که از همش ارزونتره و ... شهريار داشت همين طور حرف مي زد که من راه افتادم و با عجله به سوي خونه ي کوچيک و گرممون براه افتادم بايد قدر تشکي که ننم شبها واسم پهن ميکنه بدونم بي پولي و بي زني و بي کاريم پيش کش (اين داستان واقعي نيست اما در واقعیت این داستان هست!!!!!!)
خيلي وقته ديگه بارون نزده رنگ عشق به اين خيابون نزده خيلي وقته ابري پرپر نشده دل اسمون سبک تر نشده
اینم تم سیاوش خیرابی واسه گوشی های نوکیا سری ۴۰ تم سیاوش خیرابی
راستی امروز تولد دوسالگی وبلاگمه farnaz72.blogfa.com یا همون پنجره ای رو به امید خودمون امروز رفت توی دو سالگی تولدت مبارک انشاالله صد و بیست ساله شی نه صد و بیست سال کمه همیشه زنده باشی

دوستتون دارم موفق باشين ياعلي
|
|
|
|
|
پنجشنبه 1387/07/25 | |
|
|
| |
|
|
چند روزي مبشه که به دنبال کار همه ي شهر رو زير پا گذاشتم و حدود يک سالي هست که در ليست جوانان جوياي کار در اداره ي کار ثبت نام کرده ام اما هنوز هيچ خبري نيست. چند وقت پيش به پيشنهاد دامادمون که معلم رياضي هست (البته تو حل مشکل زندگيش مونده) جلو مدرسه بساط پهن کردم از قرار:مداد ميتراشيم...جوهر خودکار پر ميکنيم...مشق هاي جريمه مينويسيم و ... که البته هيچ کدام از اينها نه نياز به هزينه داشت و نه دادن عوارض اما بعد از چند روز سر و کله ي مامورين شهرداري پيدا شد که بايد مغازه و يا دکه اي تهيه کني تا بتونيم عوارضش رو وصول کنيم منم بالاجبار از اين کار صرف نظر کردم خلاصه سر مبارکتون رو درد نيارم امروز صبح هم بعد از کلي پرس و جو فهميدم که يکي از شرکت ها نياز به نگهبان داره خوشحال و اميدوار راهي اون شرکت شدم اما در اتاق رئيس اب پاکي رو دستم ريخته شد رئيس سر تا پاي من رو ورانداز کرد و غب غب گوشت الودش رو خاروند و گفت:مدرک؟ گفتم:ديپلم گفت:با زبان انگليسي و کامپوتر اشنايي داري؟ با تعجب پرسيدم:کامپوتر؟ گفت:بله اقا سر و کار ما با شرکت هاي خارجيه و مهمان هاي ما هم همه خارجي ان عصر هم عصر کامپوتر و تکنولوژيه. نگهبان ما حداقل بايد بتونه با ارباب رجوع ما چند کلمه احوال پرسي کنه؟ از خجالت سرم رو پايين انداختم و رئيس ادامه داد: فکر کن اقا اگه همين هاچ زنبور عسل خودمون با اينترنت و کامپوتر اشنا بود ميتونست با ايميل مادرش رو پيدا کنه و اينقدر سختي نکشه ديگه داشتم به جنون گرفتار ميشدم اون هم از نوع گاويش گفتم:اقا حالا نميشه يه تخفيفي داد؟ رئيس با غرولند گفت: اصلا اقا. حداقل قد و هيکل درست و حسابي هم که نداري و از نظر جسمي هم ضعيفي با نااميدي از شرکت بيرون اومدم تو ويترين کتاب فروشي به خودم زل زدم. نه قيافه ي درست و حسابي داشتم نه هيکل خوش فرمي يهو توجهم به کتاب هري پاتر جلب شد و جرقه اي به ذهنم زد شايد بتونم شانس خودم رو امتحان کنم حالا هري پاتر نشد وطني اش را مينويسم يه چيزي مثل شاهنامه. اسمش رو هم ميزارم کارنامه! اگه رستم دستان با اژدها و ديو و ... سر کله زد عمرا بتونه با غول تورم و اژدهاي بي کاري و گرداب فقر دست و پنجه نرم کنه. تازه اگه سهراب پدرش رو چون هرگز نديده بود نميشناخت بچه هاي اين زمونه پدر کنارشونه ولي چون از فرط بي خوابي و خستگي و دوندگي بدنبال کار به پوست و استخون تبديل شدن نميشناسند
(اين داستان واقعي نيست اما در واقعیت این داستان هست!!!!!!) این مجموعه داستان هایی که اینجا میخونید نه تقلیدی هستن و نه کپی برداری نوشته های خودمه در مورد یه پسر ایرانی که تو زندگیش با مشکلات زیادی که داره دست و پنجه نرم میکنه که معضل های کنونی جامعمون مشکلات این جوون ۲۳ سالرو رقم میزنه(مثل همه ی جوونای این مملکت) این کسی که داستان تعریف میکنه من نیستم شخصیت خیالی داستانمه که وجود خارجی نداره اما... اما متاسفانه جوونای این چنینی زیادن تو جامعه این داستان شماره ۱ بود به اسم بی کاری داستان های بعدی: اعتیاد گرونی علم بهتر است یا ثروت؟ و.... منتظر بیقه ی داستان ها باشید
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اینم تم فرزاد فرزین برای گوشی های سری ۴۰ نوکیا که قولش رو داده بودم منتظر باشید تم سیاوش خیرابی هم تو راهه
دانلود تم فرزاد فرزین
دوستتون دارم موفق باشید یاعلی
|
|
|
|
|
شنبه 1387/07/06 | |
|
|
| |