سلام
بعد از عمری اپیدم اما نه با ادامه ی داستان
دارم روی موضوع اون هنوز می فکرم
اما با یه شعر اومدم
خورشيد مي تابد
چه زيباست بوسه خورشيد بر دستان باد
نوري به چه شکوهي مي بارد
مي بارد مبارد
صفحه صفحه
شاخه شاخه
ولي انگار اين شاخه از آنجا که به جو انسان رسد
از آنجا که به زمين به انسان رسد
از آنجا که انگار از ستيغ کوه گذرد
ديگر زيبا نيست
انگار که آن شاخه ي طلايي
به مانند خاکستري پوچ و سياه شود
انگار که به ظلمت بدل شود
انگاه که انسان در او بدمد
انگار که مي خواهد جانش را بگيرد
و بدين سان زمين سياه شود
و ديگر همه جا را ظلمت فراگيرد
انگار که هيچکس به عشق نينديشد
انگار که هيچکس به ياد گلي که در دوردست ها
در آن طرف روييده و محتاج لبخندي است نباشد
همه اينجايند
جايي خشک که کسي فکر هم نمي کند
جايي که ديگر همه چيز از بين رفته
جايي که انگار خاک هم مرده
و تنفس در اين سياهي به زحمت ممکن است
جايي که انسان با بسترش يکي شده
بستري از سنگ و خاک و ظلمت
جايي که ديگر پرستويي به آن کوچ نمي کند
جايي که بهار سبزه را مژده نمي دهد
ديگر نسيم از بردن عطر ياس خسته است
در دوردست ها همانجا که
ديگر آخرين گل هم از روييدن مايوس شده است
همانجا که خداوند قطره اي آب براي گل قرار داد
همانجا که آسمانش کمي آبي است
و انساني نيست که...
و اما انگار کسي مي خندد
انگار کسي نويد عشق را به همراه آورده
و هنوز قلبش به کلوخ بدل نشده
دارد به گل لبخند مي زند
در دور دست انگار کودکي پيداست
تازه به اين جهان آمده و انگار هنوز فراموش نکرده که براي چه به اين جهان آمده
اما چه فايده که ظلمت او را هم فرا گيرد
باشد که براي هميشه در ظلمتي سياه و خاموش فرورود

راستی یلداتون مبارک