|
|
يه روز مثل هميشه گوشه اي از خونه ي قديميمون نشسته بودم و دفترچه يادداشتم رو جلوم گذاشته بودم و مشغول نوشتن بودم که ديدم بي بي از در وارد شد و مثل هميشه بشاش و خنده رو نبود ولي عجب تيپي زده بود دست جنيفر لوپز رو از پشت بسته بود کفش هاي نوک تيز و پاشنه بلند...شلوارش از حد معمول کوتاه تر شده بود و مدل ... خدايا!چي بهش مي گن؟ اه...يادم اومد...برمودا پوشيده بود...مانتو خوشرنگ و خوش دوختي هم تنش بود و روسري و کيفش رو هم با هم ست کرده بود با چشماي از حدقه در اومده بر بر نگاش کردم بي بي جلو اومد و گفت:هي بچه خوشکل نديدي؟ قاه قاه خنديدم جوري که اشک از گوشه چشمم سرازير شد... بي بي با ناراحتي گغت: وا....اين پسره خل شده...از بس که گوشه خونه نشسته و اين اراجيف رو نوشته به سرش زده... خنده از روي لبام محو شد...بي بي مثل هميشه دست گذاشت رو نقطه ضعف من و نويسندگيم رو به تمسخر گرفت...البته حق هم داشت...هنوز اين نوشته هاي من راه به جايي نبرده بود و هيچ ناشري حاضر به چاپ اون نشده بود خلاه بي بي طبق عادت هميشه رفت تا پاهاش رو بشوره که ننم گفت:اب قطع شده بي بي عصباني شد و غر غر کرد:حالا من چه جوري پام رو بشورم؟ اينجا هميشه يا اب قطع ميشه يا برق...والا موندم چه جور داريم زندگي ميکنيم...ميون غر غرهاش پريدم و گفتم:بي بي حالا تو اين وضعيت خيلي چيزهاي مهم تر از پاي تو هستن که بايد شسته بشن و واسه شستنشون اب نيست! اينو که گفتم انگار برق 220 ولت بهش وصل کردن از جا پريد و گفت: بچه به تو چه مربوطه؟...تو بشين و هي بنويس...انگار نميدوني که ليلا رو دارن شوهر ميدن...ميگن پسره تو قصابي کار ميکنه و انگار تو کار خوندن اين اهنگ ها چيه؟....اهان رپ هستش و همه بهش ميگن ساسي قصاب! اون از ليلا خوشش اومده و رفته پيش باباش و ميخواد اين جمعه بره خواستگاريش و توي بي عرضه انگار پات رو به زمين بستن...نه کاري نه باري...! ديگه نفهميدم بي بي چي ميگفت...فقط بايد يه کري ميکردم و به اين بي سرو ساموني پايان ميدادم...بايد دنبال يه کاري ميگشتم...نبايد ليلا رو از دست ميدادم.. تو همين فکرها بودم که صداي در اومد و علي کوچولو طبق معمول پا برهنه پريد که در رو باز کنه اما بي بي با عصبانيت داد زد بچه بدون دمپايي لازم نکرده بري تو حياط در رو باز کني و خودش لنگ لنگون به طرف در رفت(فکر کنم به خاطر اين کفشا پاهاش تاول زده بود) از پنجره سرک کشيدم....مرد سيبيل کلفت و قد بلندي پشت در بود و به بي بي با تعجب نگاه ميکرد... بي بي روسريش رو جلو کشيد و گفت:با کي کار دارين؟ مرد پاکتي رو دست بي بي داد و همون جور که ماتش برده بود خداحافظي کرد و رفت بي بي در رو بست و به طرف من اومد و گفت:مرديکه ديدي چه جوري نگام ميکرد؟انگار ادم نديده...تو هم که نه تعصبي نه غيرتي خنديدم و گفتم:اين به خاطر تيپ امروزت هست...بي چاره تعجب کرده...به پاکت نگاهي کردم و گفتم حالا اينقدر غر نزن بده ببينم چيه!؟ _واي خداي من....از طرف يه ناشره... با عجله پاکت رو باز کردم...نميتونستم باور کنم...خدايا بالاخره زحمات من به ثمر نشسته و ميخواستن کتابم رو چاپ کنن بي بي رو بغل کردم و کلي بوسش کردم بي بي با اکراه من رو عقب زد و گفت:بچه اينقدر اب لب و لوچت رو به من نمال...حالا چي شده اينقدر خوشحالي؟ وقتي خبر رو بهش دادم از خوشحالي گريه کرد قرار شد به خونواده ي ليلا هم بگه ما دوباره ميخوايم بيايم خواستگاري اما ايندفعه با دست پر
ادامه دارد....
(این داستان واقعی نیست اما در واقعیت این داستان هست!)
|
|
|
|
|
چهارشنبه 1387/11/09 | |
|
|
| |