تبليغاتX
 جنبش بزرگ وبلاگی موج سبز سوم اعتراض به جنایات احمدی نژاد و حامیانش و حمايت از مهندس موسوی  تیرماه 1388 پنجره ای رو به امید
     
 

پنجره ای رو به امید

بیا با دستهای هم پل ببندیم که ردشه قاصد از رودخونه هامون

 

سخن از پیچ پیچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روز است و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در ان اشیای بیهوده میسوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر باور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم بر فراز شب ها ساخته اند
به چمنزار بیا...به چمنزار بزرگ
و صدایم کن،از پشت نفس های گل ابریشم
________________________
خوشحال میشم اگه با نظراتتون منو در هرچه بتهر شدن وبلاگ یاری کنید
قربان شما:
فرناز گوگولی

 

پيوند روزانه

پروفایل من (همه چیز از من)

 
 

دوستان

0-اشنای غریب_سیامک

1-فرزاد فرزین_الهه

2- سرزمین آرزو ها_فرناز

3-دست نوشته هایی با عطر سیب_مینا

4-همدلی از هم زبانی خوش تر

5-وبلاگ پردیس

6-یه وبلاگ طنز

7-فقط شهریار_غزل

8-ذره بین_فرزاد

9-welcom to melodi

10-به سوی 8 مارس

11-بهرام رادان_فرناز

12-آوار

13- صفر

14-فردا روز دیگریست...

15-دختر گله

16-درد دل

17-عشق من_آرزو

18-ایگال

19-لب های سکوت

20-داستانی از یک زندگی

21-بي كلام_پویا

22- افشين دودره

23-براي تمام دوستان_سهيل

24-ارئال مادريد_احمد

25-اخرشه_امير حسين

26-در كوي عشق_بهرام

27-اواي دل

28-دلقک

29-تنهاترین تنها

30-علومی به وسعت هفت اسمان خدا

31-عبدالحمید اسدپور

32-دیوونه فرزاد فرزین

33-فرزاد فرزین_کیان

34-فرزاد فرزین_بنفشه

35-دختران اجری_شیما

36-غریبه اما تنها_محمد

37-بزرگترین لینکدونی وبلاگ های فارسی زبان

38-پر از حرف های عاشقانه

39-براز جون

40- لینکهای خوشمزه

41-فقط برای تنهایی های دلم می نویسم_بنفشه

42-اوازه خون

43-فرزاد فرزین_میلاد

44-موزیک و کدموزیک درخواستی

45-مریخ گم شده_سعید

46-هرچه می خواهد دل تنگت بگو

47-فرزاد فرزین_نسترن

48-بزرگ ترین مرکز عکس و جوک ایران

49-anty boy

50-وبلاگ سارا

51- shout of love_آرزو

52-عقائد الحقّه

53-فتح قاب

54-از زیرو تا شهنیا_هادی

55-امپراطور

56-طرفداران خاتمی محبوب ملت ایران

57-چرا عاشقا به هم نمیرسن

58-گورستان عشق

59-حرف های بدون ویرایش_انوشیروان

60-farzad farzin the best singer_سایه

61-فرزاد جونم عشق من_مارال

62-تم و عکس و کیلیپ. ورزشی.کشتی کج و بازی

63-دانلود جدید ترین اهنگ های رپ فارسی

64-دبی-سیریک_عارف

65-وبلاگ گروهی تابستونی

66-سرزمین گناهکاران

67-شوخی با احمدی نژاد

68-سکوت همان فریاد است

69-قاطی پلو

70-چشمک شب

71-عشقم فرزادم عاشقتم_مونا

72-دختر پاییز _آزاده

73-من و تنهایی_سام

74-نهال حیرت_رضا

75-هنر سرای شیراز_محسن

76-زهی عشق

77-شعر و موسیقی

78- Best 2 Rezaya_فرزان

79-مهدی مدرس_فریبا

80-سنجاقک قفلی ها_نگین

81-قاصدک عشق_ یلدا

82-جایی برای سخن گفتن_ایمان

83-کلیپ رپ_محمد

84-ابی هرگز تکرار نمیشود

85-احــسـاس مـحـبـت

86-وطن کوچک من

87-الهه زیبا_فرناز

88-۩ اس ام اس ۩ ☺شاد باشیم و بخندیم بیا☻

89-خدادلگیرم ولی احساس غم نمی کنم چون باتوام پیش کسی سرموخم نمی کنم

90-آرمین و امیر

91-فرشته ی پاک خدا فرزاد جووون_ترنم

92-بزرگترین مرکز دانلود کلیپ موبایل

93-ابروگوندش

94-MEYA

95-رضایا_فرناز

96-بزرگترین مرکز دانلود اهنگ های بندر عباس

97-.::عشق::._نگار

98-نوشته های صورتی_سپیده

99-جایی برای با هم بودن

100-بابک تسلیمی_فریبا

101-وبلاگ هواداران دکتر احمدی نژاد

102-وبلاگ هواداران کروبی

103-اخبار مهندس میرحسین موسوی

104-میرحسین موسوی

105-نقطه دات کام_حامیان موسوی

106-میرحسین ما

107-سازمان همبستگی ملی جوانان ایران

108-سایت شخصی کروبی

109-مهرنگار

110-آواره واژه ها_نیوشا

111-کمپین حامیان کروبی

112-سبز تویی که سبز میخواهمت

113-وب نوشت_سایت شخصی محمد علی ابطحی

114-جنبش بزرگ وبلاگی موج سبز سوم

115-شکست عشقی

قالب وبلاگ

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 

منبع کد اهنگ مینوس

بهترين کدهای موزیک و بهترين دانلودها در مينوس

 
 

Weblog Themes By Pars Theme

     
 

ازدواج (مجموعه داستان های ساده از خودم_قسمت6 یا قسمت اخر)

 
این روزا خیلی پکرم عشق لیلا امانمو بریده حتی نمیتونم داستان بنویسم دل و دماغ هیچ کاریو ندارم بعد از انتخابات هم که دیگه وضع بدتر شده ... خونه ی ما که تا چند روز پیش ستاد انتخاباتی سه کاندیدا بود بعد از انتخابات هم مدام بحث و جدال های خیابونی به خونه ی درب و داغون ما رخنه کرده....ننه که حسابی جناح راستیه و بابا بی طرف اما امان از این بی بی پر شور ما
بی بی جناح چپه و حسابی با ما چپ افتاده . دیگه از کمک های نقدی گاه و بی گاه بی بی تو خونه ی قحطی زده ی ما خبری نیست اون دیگه کم میاد خونه ی ما و با نبودن اون موضوع خواستگاری منم منتفی شده.

_ ننه: هیشکی این در صاب مرده رو باز نمیکنه؟ علی کوچولو هم با غر غر همیشگی میره که در رو وا کنه به قول قدیمی ها:"سگ خونه باش...کوچیک خونه نباش" ((توهین نشه نویسنده ی داستان هم(من) کوچیک خونست)) یکدفه صدای بی بی با همون لحن مهربون و قشنگش فضای خونه رو پر میکنه که با سر و صدا وارد میشه .... وای خدا به دلم نور امید رخنه میکنه...بدو به طرف حیاط میرم و بی بی عزیزمو سر و پا تو لباس سبز میبینم !! قبای گلدار سبز رنگی پوشیده و شلوار برمودای سبز ...حتی چارقدش هم سبز رنگه مچ بند سبزی هم بسته به دستش و مقوایی دستشه که روش نوشته   Where Is My Vote?

_بی بی: وای نمیدونین تو خیابون چه خبره!!! به شما هم میگن نسل جوون؟ همش گوچه خونه کز کردین و از دنیام خبر ندارین
بی بی عاشق هیجاناته و تازه از تظاهرات برگشته و داره اتفاقاتی رو که توی تظاهرات افتاده برای ماها تعریف میکنه
_بی بی:خدا زلیلشون کنه که این بلا هارو سر مردم میارن
_ننه:این اغتشاشات همش کار این امریکایی ها و انگلیسی هاست اینا ارازل اوباشن ندیدی تو خیابون چه بلایی سر مغازه ها و ... اورده بودن؟ ندیدی تلویزیون چندتاشون رو نشون داد گفتن ما پول گرفتیم؟؟
بی بی با عصبانیت به ننه نگاه میکنه و میگه: اینا ارازل اوباش نیستن اینا برای دفاع از کم ترین حق انسانیشون که آزادی باشه اومدن تو خیابون و شروع میکنه نق زدن که اگه یه ماهواره ای اینترنتی چیزی داشتین و تو فضای بسته نبودین فکرتون یکم باز میشد و .... بی بی طبق معمول شروع به بحث میکنه و بالاخره کوتاه میان چون بی بی یادش میاد واسه چی اینجا اومده بوده
بی بی رو به من میگه: بابات کجاست؟ میگم رفته بازار روز که چیزاش ارزون تره یکم خرید کنه!
_بی بی: با ننه ی لیلا صحبت کردم و واسه فردا شب قرار خواستگاری رو گذاشتم
وای خدایا تموم وجودمو شادی فرا میگیره یعنی میشه من و لیلا تا اخر عمر مال هم باشیم؟
.......
خسته از کار برگشتم و میخوام براتون اخرین قسمت سرنوشت خودم و لیلا رو بنویسم سرنوشتی که با شادی و غم عجین شده بود:
فردای اون روز به خونه ی لیلا رفتیم لیلا چادر سفید گلدهری رو روی سرش انداخته بود و شبیه فرشته ها شده بود ...بعد از صحبت های متفرقه وقتی اصل مطلب گفته شد بابای لیلا گفت:
من داماد بی سواد و بی کار نمیخوام...اون با نویسندگی من مخالف بود و میگفت گذشته از اینکه شغل نون و آبداری نیست تازه هر لحظه ممکنه کشته بشه مگه جریان قتل نویسنده ها یادتون رفته؟ حالا هرچی ما گفتیم ما نویسنده آبکی هستیم به خرجش نرفت که نرفت....خلاصه همه چی داشت خراب میشد که کم کم اشک از گوشه ی چشم لیلا سرازیر شد
بعد از این قضیه دایی لیلا دلش به حال ما سوخت و پیکانی به من داد که روش کار کنم و هر ماه مبلغی رو بهش بدم تا وقتی کاملا پولشو پرداخت کنم و با شرط اینکه بعد از اینکه یکم پا گرفتم ادامه تحصیل بدم زندگی مشترک من و لیلا با مراسم ساده و خودمونی که تو محله و با اهل محل صمیمیمون گرفتیم شروع شد
من به شغل جدیدم عادت کردم و نویسندگی رو کنار گذاشتم اما میخوام گاه گاهی دزدکی دست به قلم ببرم و گاهی خاطرات زندگیم رو توی دفترم مثل همیشه ثبت کنم تا کارنامه ای که قرار بود بنویسم کامل بشه

دوست دار همیشگی شما: ؟؟؟!!

(این داستان واقعی نیست اما در واقعیت این داستان هست!)

پایان!

جمعه 1388/05/30 |

 
     
 

اعتراف تکان دهنده ی یک خبرنگار

 

آنچه‌ می‌خوانید اعترافات تکان‌دهنده یک خبرنگار و روزنامه‌نگار زن به نام فرشته قاضی از تجربیات او در دوران بازداشتش است. این سخنان بی‌شک از دردناک ترین و تکان‌دهنده ترین اسنادی است که در دل تاریخ می‌ماند. کودتاگران می‌روند و این حوادث پایان می‌پذیرد اما اسناد تاریخی می‌مانند و برای نسل‌ها شهادت می‌دهند. متن کامل این اعترافات که در سایت روزآنلاین منتشر شده را در زیر می‌خوانید:


صدای باز شدن دری آهنی را می‌شنوم و متعاقب آن صدای زنی را که دستم را گرفته و به داخل می‌کشد.در بسته می‌شود. چشم بندم را بر می‌دارد. دو زن در مقابلم ایستاده‌اند و از من می‌خواهند لباس‌هایم را در بیاورم؛ مانتو و روسری را در می‌آورم و کفش‌هایم را نیز.

اما می‌گویند باید تمام لباس‌هایت را در بیاوری! من شوکه می‌شوم و اعتراض می‌کنم. زنی که قدی بلند و هیکلی درشت دارد جلو می‌آید. می‌گوید: قانون اینجا این است تمام لباس‌هایت را بیاور. و اشاره به لباس زیرم  می‌کند. مقاومت می‌کنم اما دستانم را می‌گیرد و روی زمین می نشاند و یک زن دیگر نیز به جمع این دو اضافه می شود  در میان تقلای من، تی شرتم را از تنم خارج می‌کنند و شلوارم را نیز. من همچنان مقاومت می‌کنم اما سه نفری به جانم می‌افتند و با خشونت هر چه تمام‌تر، که با ضرب و شتم همراه است، در مقابل فریادها و دست و پا زدن های من، تمام لباس‌هایم را از تنم خارج می‌کنند و به بازرسی بدن ضرب دیده‌ام می‌پردازند. می‌گویم: من امروز در دادسرا بازداشت شده‌ام و از پیش احضار شده بودم و چیزی به همراه ندارم؛ اما فایده‌ای ندارد. بعد از تقلایی نیم ساعته آنچه را که می‌خواستند می‌کنند و بعد تی شرت و شلوارم را می‌دهند و می‌پوشم و به سلولی منتقلم می‌کنند.
هنوز در شوک هستم و تمام تنم درد می‌کند. هنوز به خودم نیامده‌ام که در را باز می‌کنند و می‌گویند: حاجی آمده.

 در همان سلول چشم بندم را می بندند و چادری سرم انداخته و به اتاق بازجویی منتقلم می کنند. با خود می گویم: به بازجو اعتراض خواهم کرد و...
رو به دیوار و بر صندلی می‌نشینم و چشم بند بر چشمانم است و از اطرافم بی‌خبرم. صدای مردی را از پشت سرم می شنوم که می گوید: در افغانستان با چه کسانی دیدار داشتی و برای چه سازمانی جاسوسی می‌کردی؟
از شوک اول خارج نشده، مجددا شوک دیگری وارد می‌شود. می‌گویم: من خبرنگار سایت امروز هستم و به همین دلیل بازداشت شده ام و... هنوز حرفم تمام نشده فریاد می‌کشد: چند بسته قرص ضد بارداری با خود برده بودی؟ من ناباورانه می شنوم؛امابه آنچه می شنوم باور ندارم. تکرار می کند و من اعتراض میکنم اما با لحن مشمئز کننده ای می گوید: یا جاسوسی یا روابط نامشروع. انتخاب با خودته!  و مرا به سلول باز می‌گردانند. چند سال پیش و هنگام جنگ افغانستان به عنوان خبرنگار همشهری، به این کشور سفر کرده ام و امروز با گذشت سالها با چنین اتهامی مواجه می شوم یعنی مرا خاطرسفر به افغانستان بازداشت کرده اند؟ اما چرا چند سال دیرتر؟ هر چه سعی می‌کنم بر خود مسلط باشم، نمی شود. بارها توضیح میدهم  که نه جاسوسی در کار بوده و نه رابطه نامشروعی و... اما فایده ای ندارد. بازجویی که او را نمی بینم شروع به تعریف جزئیاتی می کند که گویا در فیلم های پورنو دیده است؛ و  با لحنی مشمئز کننده.

 یقین پیدا می‌کنم که مریض جنسی است و لذت می‌برد از  تعریف آنچه که بر زبان می‌آورد. احساس بی پناهی آزارم می‌دهد و شنیدن آنچه که در هر جلسه بازجویی ـ از مسائل جنسی و لحنی مشمئز کننده ـ از سوی بازجو بیان می‌شود.
 با چه خبرنگارانی دیدار داشتی؟ چه اطلاعاتی به آنها دادی؟ چقدر پول گرفتی؟.....
 پس جاسوسی نکرده‌ای رفته بودی برای ارضا شهوات پستت؟ با چند نفر خوابیدی؟ چند نفره... می‌کردی و....
ناخود آگاه یاد فیلم بازجویی زن سعید امامی می‌افتم. از ترس بر خود می‌لرزم. می‌نویسم برای جاسوسی به افغانستان رفته بودم و از همان موقع برای امریکا جاسوسی می‌کنم و پول خیلی خوبی هم می‌گیرم و...

رفتار بازجو بهتر می‌شود و به یکباره از سال‌ها پیش می‌آید به همین سال‌های نزدیک تر و به سایت امروز که از کی در این سایت کار می‌کنم.
اما یک روز بعد دوباره مسائل عوض می شود ودیگر از امروز نمی پرسد، بلکه از روابط و آشنایی ام با چهره های سیاسی و همکاران مطبوعاتی ام می پرسد. توضیح میدهم که یک روزنامه نگارم و به عنوان خبرنگار سیاسی با همه چهره های سیاسی از اصلاح طلب و راست رابطه دارم؛ اما رابطه ای که بازجو میخواهد از من بشنود با رابطه خبری که من با این چهره ها داشتم متفاوت است. یکی یکی اسامی چهره های سیاسی را می آورد و باز رابطه نا مشروع را عنوان می کند و می گوید: آنچه راکه می گویم بنویس!

 و شروع می کند به تعریف یک فیلم سکسی با جزئیات یک رابطه جنسی و از من میخواهد بنویسم. جزئیاتی که بیان می کند به شدت تهوع آور است.
حالم به هم میخورد. واقعا بالا می آورم. چشم بندم را بالا می کشم و بلند می شوم، اما هنوز کامل نایستاده ام که ضربه ای از پشت وارد می شود و با شدت به میز صندلی ام میخورم و خون از دماغم سرازیر می شود. می افتم و چند ضربه با پا به پهلو ها و پشتم میزند و زنان زندانبان را صدا می کند. مرا با آن حال به سلولم می اندازند.
تمام لباس و تنم خونی است، اما اجازه حمام کردن نمی دهند. لباسی هم ندارم که عوض کنم. از درد به خودم می پیچم. دوباره سراغم می آیند. همین که وارد اتاق بازجویی می شوم، می گویم: چرا از من نمی پرسید چه کرده ام و چه نوشته ام؟
با تمسخر می گوید: مهم نیست چه کرده ای. آنچه را که من میخواهم باید بنویسی در غیر این صورت می اندازمت توی سلولی که تا حد مرگ بهت تجاوز کنند.
قلبم به شدت می  زند شاید متوجه می شود رنگم به یکباره می پرد که می گوید: ما مردان زیادی اینجا داریم که سالهاست زنی را ندیده و تشنه زن هستند و....
دیگر نمی شنوم چشمانم را که باز می کنم در سلولم هستم و فکر می کنم همه چیز خوابی بیش نبوده است.

اما هر روز تکرار می شود و دو حالت بیشتر ندارد: باید بنویسم که درباره افسانه نوروزی، برای تضعیف قوه قضائیه، نامه سرگشاده دادم و  با نامه ام اذهان تمام جهانیان را نسبت به ایران و دستگاه قضایی تخریب کردم و باعث شدم جوسازی شدیدی علیه جمهوری اسلامی در سطح جهانی شود - مهم هم نبود برای بازجو که افسانه نوروزی در آن مقطع با دستور رئیس قوه قضائیه، محاکمه مجدد، تبرئه و آزاد شده بود- باید بنویسم از رادیو آزادی پول گرفته ام تا درباره مرگ زهرا کاظمی جو سازی کنم و....
باید بنویسم که از مصطفی تاج زاده و محمد علی ابطحی خط می گرفتم تا امنیت ملی ایران را به خطر بیندازم.خط مقالات و گزارشاتم را آنها به من میدادند.باید بنویسم برای سفارت ترکیه جاسوسی کرده ام و از طریق دوستم که مترجم این سفارت است اخبار را در اختیار آنها قرار داده ام و یا از طریق کاردار بلژیک در ایران، اخبار محرمانه را منتقل کرده ام. باید بنویسم در کافه ها و رستوران ها قرار می گذاشتم و اطلاعات را می فروختم و از صهیونیست ها پول گرفته ام تا درباره 13 یهودی که درشیراز متهم به جاسوسی شده بودند  جوسازی کنم و....باید بنویسم هر آنچه نبود و نکرده ام، اما بازجو میخواهد.  باید بنویسم که سایت امروز برای براندازی نظام جمهوری اسلامی راه اندازی شده و ماموریت تک تک کارکنان این سایت در همین راستا است. باید بنویسم تاج زاده پشت همه این قضایا است. باید بنویسم نامه محرمانه جنتی به خاتمی درباره قراردادهای نفتی را ابطحی در اختیار من قرار داده و منتشر کرده ام و....
و باید بنویسم در پارلمان وارد اتاق فلان نماینده مجلس شده و لباس هایم را درآورده و از او خواسته ام با من.....و... و....
 و در غیر این صورت یا مرا در سلولی خواهند انداخت تا به طور دسته جمعی به من تجاوز کنند و همسرم در یک تصادف کشته خواهد شد.

بازجویم که مردی میانسال، معروف به کشاورز بود می گفت: آمار تصادف در ایران خلیلی بالاست و به راحتی همسرت یکی از این آمار خواهد بود.

 یا تهدید میکرد که همسرت را بازداشت می کنیم و در مقابل او به تو تجاوز می کنیم و....
در ایزوله کامل هستم و هیچ اطلاعی از بیرون ندارم. بازجو می آید و با صدایی آرام که سعی می کند لحنی غمگین داشته باشد می گوید: مادرت سکته کرده و متاسفانه فوت شده و 3 روز ست که در سرد خانه است و منتظر تو هستند. سر عقل بیا تا روح مادر مرحومت بیش از این زجر نکشد و...

دیگر نمی شنوم .دست به اعتصاب غذا میزنم تا اجازه دهند تماسی با خانواده ام بگیرم.

دو روز بعد قاضی پرونده، صابری ظفرقندی می آید. تصمیم می گیرم همه چیز را به او بگویم، اما قبل از اینکه حرفی بزنم فریاد می کشد: اعتصاب غذا کردی؟ پس حرفه ای هستی ! نشونت میدم با زندانیان حرفه ای چه می کنن. به راحتی 4 شاهد ردیف می کنم و به اتهام زنا، سنگسارت می کنم و... 
زن زندانبان می گوید هر چه میخواهند بنویس و برو سر خونه زندگیت. عید فطر نزدیک است و روز عروسی توست و...
به یکباره فکری به ذهنم میرسد از بازجو برگه ای میخواهم و می نویسم من عقد کرده ام وعید فطر، روز عروسی ام است و تاکنون رابطه جنسی نداشته ام و روزی که احضارم کردند رفتم پزشکی قانونی و برگه بکارت گرفتم و اگر بخواهید می نویسم که با همه عالم و آدم رابطه نامشروع داشته ام اما این برگه نزد همسرم هست وآن را ارائه خواهد داد.
فکر میکردم با این قضیه این بحث ها تمام می شود اما بازجو می گوید:  بنویس از پشت...

می گویم: برگه ای که گرفته ام  از هر دو طرف است...

 باورم نمی شود اینقدر وقیح شده ام که چنین چیزی را بر زبان می آورم؛
و بازجو می گوید: بنویس رابطه ام در حد عشق بازی بوده است و....
و من می فهمم که این قضیه تمامی ندارد. شروع می کند به تعریف جزئیات عشق بازی و...
و میخواهد که بنویسم...و....

 نمیدانم چند روز است که در بازداشت هستم. نیمه های شب مرا به اتاق بازجویی می برند و بازپرس پرونده میخواهد تفهیم اتهام کند. اسمش مهدی پور است و از آن خشکه مذهبی هایی است که نمونه هایش را کم ندیده ام.می گوید که من قلب امام زمان را به درد آورده ام و.... میخواهم به او بگویم و اعتراض کنم از آنچه بر من گذشته، اما اجازه حرف زدن نمی دهد و از امام زمان می گوید وبه  فاطمه زهرا قسم میخورد که نسل من و امثال مرا از زمین برخواهد کند  و.... و میرود.

یک روز بعد به زندان اوین منتقل می‌شوم. باز در انفرادی هستم تا دو روز آخر که به بند عمومی منتقل می‌شوم. و باز همان بازجو است و همان حکایت‌ها.

پس از آزادی با وثیقه، بارها مجددا احضار می‌شوم و این بار در حضور سعید مرتضوی، دادستان تهران به این مسائل اعتراض می‌کنم. عجیب اینکه مرتضوی می گوید اینها لازمه بازجویی است!

 همسرم به شدت اعتراض می‌کند و می‌گوید: ما شکایت داریم نسبت به رفتار بازجو و قاضی پرونده و توهین های غیراخلاقی و ضرب و شتم.

مرتضوی از من می‌خواهد نزدیک میزش بروم. می‌ایستم. بلند می‌شود و در حالیکه نفسش به صورتم می‌خورد می‌گوید: فحش باد هواست؛ از این گوش شنیدید از اون گوش رد کنید.

از رئیس دفترش می‌خواهد که همسرم را بیرون ببرد و من می‌مانم در اتاق و دادستان تهران. نزدیکم می‌شود و کنارم می‌نشیند. ترس عجیبی دارم و حس می‌کنم قلبم می‌خواهد بیرون بپرد. صورتش را نزدیکم می‌کند و می‌گوید مثل اینکه تذکرهای بازجو را جدی نگرفته‌ای؟

  اینقدر نزدیک شده که می ترسم حرفی بزنم یا تکانی بخورم. می‌گوید: نه تصادف شوخی است نه تجاوز و... دیگر چیزی نمی‌شنوم تمام تلاشم این است از او که لحظه به لحظه نزیک‌تر می‌شود فاصله بگیرم و...  نگاه وحشتناک او، همچون نگاه بازجوی من است که در زندان مسائل جنسی را با لذت تمام تعریف می‌کرد و از من می‌خواست بنویسم. نگاهی که به شدت ناامنی را به من منتقل می‌کند و دفعات بعد می‌ترسم تنها به دفتر مرتضوی بروم. هر بار که احضار می‌شوم با وکیلم می‌روم و به او و همسرم نیز با التماس می‌گویم مرا در دفتر مرتضوی تنها نگذارند. در حضور وکیلم به دکتر شیخ آزادی، در پزشکی قانونی زنگ می‌زند و می‌گوید: خانم فرشته قاضی اینجاست و ادعا می‌کند که دماغش در زندان شکسته اما قبلا جراحی زیبایی انجام داده و شکستگی مربوط به همان است و الان می‌فرستم تا تو معاینه ای بکنی اما فقط خودت معاینه کن و گزارش بنویس.

وکیلم به شدت اعتراض می کند و می گوید: شما خود خط دادید که این آقا چه بنویسد!

مرتضوی اما ما را با ماموری می فرستند خیابان اشرفی اصفهانی. دکتر شیخ آزادی بدون اینکه حتی نگاهی به بینی ام بیندازد می گوید مربوط به جراحی زیبایی است و...( که این خود حکایت مفصلی دارد و در فرصتی دیگر خواهم نوشت).

 تمام این مسائل را در هیات نظارت بر اجرای قانون اساسی و دیدارهایی که با برخی مقامات دارم بازگو می کنم. همه حیرت زده گوش می سپارند به آنچه بر سرم در زندان جمهوری اسلامی آمده است. با اینکه از قبل تذکر داده اند درباره این مسائل هیچ سخنی در حضور رئیس قوه قضائیه نزنیم، اما به شاهرودی می گویم و از او میخواهم جلوی این بیدادگریها را بگیرد که اگر روزنامه نگار دیگری به زندان رفت از او در حیطه کار خود بازجویی کنند و.... به یکباره حالم بد می شود. بر خلاف تمام تلاشم می زنم زیر گریه و از اتاق شاهرودی بیرون می آیم تا آبی به سر و صورتم بزنم. بعد ها می شنوم که شاهرودی به آقای خاتمی گفته است که از شنیدن سخنان من به شدت متاثر شده است.

اما فقط در حد تاثر باقی می ماند؛ نه برخوردی با بازجو و قاضی پرونده می شود و نه اعاده حیثیتی از من، بلکه پس از سفری که به خارج داشته ام در بازگشت به ایران باز همان بازجو است که از من بازجویی می کند و....

و من می مانم با روحی به شدت خسته و بیمار که باید تحت روان درمانی قرار بگیرد و از هر مردی هراس دارم و نمی توانم حتی با همسرم نیز ارتباطی برقرار کنم. روحی چنان بیمار که هنوز هر از چند گاهی باید به روانپزشکم مراجعه کنم و....



دوشنبه 1388/05/26 |

 
     
 

هاله ی نور

 
دفتر آیت‌الله عبدالله جوادی‌آملی طرح موضوع «هاله نور» از سوی محمود احمدی‌نژاد را تایید و دو شماره تماس برای پاسخگویی به پرسش‌های هموطنان در این‌باره اعلام کرد. براساس فیلمی که منتشر شده است، رئیس‌جمهوری در دیدار با آیت‌الله جوادی‌آملی که پس از نخستین حضور در مجمع عمومی سازمان ملل انجام شد از رویت «هاله نور» هنگام سخنرانی‌اش خبر داده بود. به گزارش سایت قلم نیوز مردم می‌توانند از طریق شماره‌های 7724424-0251 و 7751199-0251 با دفتر آیت‌الله جوادی‌آملی تماس بگیرند و از صحت ماجرا مطلع شوند.

احمدی‌نژاد در مناظره تلویزیونی با مهدی‌کروبی این فیلم را ساختگی خوانده است. همچنین در پی تکذیب ماجرای هاله نور از سوی احمدی‌نژاد یک عضو هیات امنای دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم که در دیدار رئیس‌جمهوری با آیت‌الله جوادی‌آملی حضور داشت، به شدت از دروغگویی رئیس‌جمهوری انتقاد کرد.

حجت‌الاسلام محمدتقی سبحانی با بیان اینکه سخنان رئیس‌جمهور فعلی در پاسخ به کروبی خلاف واقع بود، به خبرنگار سایت آینده گفت: «احمدی‌نژاد در تاریخ 6/7/84 وارد قم شدند و با موسسات مختلف فرهنگی و پژوهشی مهم قم جلساتی داشتند، سپس همراه الهام رئیس‌دفتر وقت رئیس‌جمهور و معاون پارلمانی وقت رئیس‌جمهور و حجت‌الاسلام پارسانیا عضو هیات امنای دفتر تبلیغات و حجت‌الاسلام کعبی حقوقدان شورای نگهبان عازم منزل حضرت آیت‌الله جوادی‌آملی شدیم.

در آنجا حاج آقای ایرانی، مسوول سازمان تبلیغات اسلامی قم، استاندار وقت و فرمانده نیروی انتظامی قم و نیز حجت‌الاسلام سعید جوادی‌آملی، فرزند آیت‌الله هم حضور داشتند و همانگونه که در فیلم‌های موجود دیده می‌شود، آقای احمدی‌نژاد مطالب عجیبی را درباره سفر خود به نیویورک مطرح کردند.» وی افزود: «در آن جلسه دو دوربین موجود بود، یکی دوربین دفتر آیت‌الله جوادی و دیگری دوربین صداوسیما که هر دو هم اظهارات آقای احمدی‌نژاد را ضبط کردند و بعد از آن هم من با فرزند آیت‌الله جوادی‌آملی صحبت کردم که این چه حرف‌هایی بود که آقای احمدی‌نژاد زد؟»

عضو هیات امنای دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم و از نویسندگان نامه موسوم به «جنبش نرم‌افزاری» به رهبر انقلاب، با انتقاد از تکذیب اظهارات جلسه مذکور گفت: «به هر حال سیاست هرچقدر مقدس باشد، مقدس‌تر از دین و اخلاق نیست. آقای رئیس‌جمهور یا معتقد به این حرف‌ها (هاله نور) هست یا نیست، البته نزدیکان ایشان که ما با برخی از آنان ارتباط داریم،‌دائم این حرف‌ها را مطرح می‌کنند.

بنابراین اگر معتقد به چنین عقایدی هستند، باید بگویند و پای آن بایستند و عقاید خود را برای مردم توجیه کنند.» وی اضافه کرد: «اگر هم معتقد نیستند باید بگویند که اشتباه کردیم و طرح آن مسائل ساختگی بود. البته بیانات حکیمانه آیت‌الله جوادی‌آملی پس از سخنان ایشان هم مشخص می‌کند که گوینده قبلی چه گفته بود، چون ایشان می‌گویند مردم را فریب ندهید و پیغمبر اکرم(ص) می‌فرمود حتی حیوان را هم فریب ندهید.» سبحانی با اشاره به حضور سخنگوی دولت در این جلسه، تاکید کرد: «اگر آقای الهام آمادگی دارد، از ایشان دعوت کنم در جلسه‌ای حضور یابد و در چشم ما نگاه کند و مسائل مطرح شده از سوی رئیس‌جمهوری را تکذیب کند.»

منبع:
http://www.karroubi.ir/dailyreport.html
 


دوشنبه 1388/05/12 |