<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پنجره ای رو به امید</title>
<link>http://farnaz72.blogfa.com/</link>
<description>بیا با دستهای هم پل ببندیم که ردشه قاصد از رودخونه هامون</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 20 Aug 2009 23:45:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ازدواج (مجموعه داستان های ساده از خودم_قسمت6 یا قسمت اخر)</title>
<link>http://farnaz72.blogfa.com/post-270.aspx</link>
<description>این روزا خیلی پکرم عشق لیلا امانمو بریده حتی نمیتونم داستان بنویسم دل و دماغ هیچ کاریو ندارم بعد از انتخابات هم که دیگه وضع بدتر شده ... خونه ی ما که تا چند روز پیش ستاد انتخاباتی سه کاندیدا بود بعد از انتخابات هم مدام بحث و جدال های خیابونی به خونه ی درب و داغون ما رخنه کرده....ننه که حسابی جناح راستیه و بابا بی طرف اما امان از این بی بی پر شور ما &lt;BR&gt;بی بی جناح چپه و حسابی با ما چپ افتاده . دیگه از کمک های نقدی گاه و بی گاه بی بی تو خونه ی قحطی زده ی ما خبری نیست اون دیگه کم میاد خونه ی ما و با نبودن اون موضوع خواستگاری منم منتفی شده. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;_ ننه: هیشکی این در صاب مرده رو باز نمیکنه؟ علی کوچولو هم با غر غر همیشگی میره که در رو وا کنه به قول قدیمی ها:&quot;سگ خونه باش...کوچیک خونه نباش&quot; ((توهین نشه نویسنده ی داستان هم(من) کوچیک خونست)) یکدفه صدای بی بی با همون لحن مهربون و قشنگش فضای خونه رو پر میکنه که با سر و صدا وارد میشه .... وای خدا به دلم نور امید رخنه میکنه...بدو به طرف حیاط میرم و بی بی عزیزمو سر و پا تو لباس سبز میبینم !! قبای گلدار سبز رنگی پوشیده و شلوار برمودای سبز ...حتی چارقدش هم سبز رنگه مچ بند سبزی هم بسته به دستش و مقوایی دستشه که روش نوشته   Where Is My Vote?&lt;BR&gt;&lt;IMG height=365 src=&quot;http://farnaz72.persiangig.com/video/9r7h2p%20copy.jpg&quot; width=274&gt;&lt;BR&gt;_بی بی: وای نمیدونین تو خیابون چه خبره!!! به شما هم میگن نسل جوون؟ همش گوچه خونه کز کردین و از دنیام خبر ندارین &lt;BR&gt;بی بی عاشق هیجاناته و تازه از تظاهرات برگشته و داره اتفاقاتی رو که توی تظاهرات افتاده برای ماها تعریف میکنه &lt;BR&gt;_بی بی:خدا زلیلشون کنه که این بلا هارو سر مردم میارن&lt;BR&gt;_ننه:این اغتشاشات همش کار این امریکایی ها و انگلیسی هاست اینا ارازل اوباشن ندیدی تو خیابون چه بلایی سر مغازه ها و ... اورده بودن؟ ندیدی تلویزیون چندتاشون رو نشون داد گفتن ما پول گرفتیم؟؟&lt;BR&gt;بی بی با عصبانیت به ننه نگاه میکنه و میگه: اینا ارازل اوباش نیستن اینا برای دفاع از کم ترین حق انسانیشون که آزادی باشه اومدن تو خیابون و شروع میکنه نق زدن که اگه یه ماهواره ای اینترنتی چیزی داشتین و تو فضای بسته نبودین فکرتون یکم باز میشد و .... بی بی طبق معمول شروع به بحث میکنه و بالاخره کوتاه میان چون بی بی یادش میاد واسه چی اینجا اومده بوده&lt;BR&gt;بی بی رو به من میگه: بابات کجاست؟ میگم رفته بازار روز که چیزاش ارزون تره یکم خرید کنه!&lt;BR&gt;_بی بی: با ننه ی لیلا صحبت کردم و واسه فردا شب قرار خواستگاری رو گذاشتم &lt;BR&gt;وای خدایا تموم وجودمو شادی فرا میگیره یعنی میشه من و لیلا تا اخر عمر مال هم باشیم؟&lt;BR&gt;.......&lt;BR&gt;خسته از کار برگشتم و میخوام براتون اخرین قسمت سرنوشت خودم و لیلا رو بنویسم سرنوشتی که با شادی و غم عجین شده بود:&lt;BR&gt;فردای اون روز به خونه ی لیلا رفتیم لیلا چادر سفید گلدهری رو روی سرش انداخته بود و شبیه فرشته ها شده بود ...بعد از صحبت های متفرقه وقتی اصل مطلب گفته شد بابای لیلا گفت:&lt;BR&gt;من داماد بی سواد و بی کار نمیخوام...اون با نویسندگی من مخالف بود و میگفت گذشته از اینکه شغل نون و آبداری نیست تازه هر لحظه ممکنه کشته بشه مگه جریان قتل نویسنده ها یادتون رفته؟ حالا هرچی ما گفتیم ما نویسنده آبکی هستیم به خرجش نرفت که نرفت....خلاصه همه چی داشت خراب میشد که کم کم اشک از گوشه ی چشم لیلا سرازیر شد &lt;BR&gt;بعد از این قضیه دایی لیلا دلش به حال ما سوخت و پیکانی به من داد که روش کار کنم و هر ماه مبلغی رو بهش بدم تا وقتی کاملا پولشو پرداخت کنم و با شرط اینکه بعد از اینکه یکم پا گرفتم ادامه تحصیل بدم زندگی مشترک من و لیلا با مراسم ساده و خودمونی که تو محله و با اهل محل صمیمیمون گرفتیم شروع شد&lt;BR&gt;من به شغل جدیدم عادت کردم و نویسندگی رو کنار گذاشتم اما میخوام گاه گاهی دزدکی دست به قلم ببرم و گاهی خاطرات زندگیم رو توی دفترم مثل همیشه ثبت کنم تا کارنامه ای که قرار بود بنویسم کامل بشه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دوست دار همیشگی شما: ؟؟؟!! &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;(این داستان واقعی نیست اما در واقعیت این داستان هست!)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پایان! </description>
<pubDate>Thu, 20 Aug 2009 23:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farnaz72&amp;postid=270</comments>
<dc:creator>farnaz72</dc:creator>
<guid>http://farnaz72.blogfa.com/post-270.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اعتراف تکان دهنده ی یک خبرنگار</title>
<link>http://farnaz72.blogfa.com/post-269.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;آنچه‌ می‌خوانید اعترافات تکان‌دهنده یک خبرنگار و روزنامه‌نگار زن به نام فرشته قاضی از تجربیات او در دوران بازداشتش است. این سخنان بی‌شک از دردناک ترین و تکان‌دهنده ترین اسنادی است که در دل تاریخ می‌ماند. کودتاگران می‌روند و این حوادث پایان می‌پذیرد اما اسناد تاریخی می‌مانند و برای نسل‌ها شهادت می‌دهند. متن کامل این اعترافات که در سایت روزآنلاین منتشر شده را در زیر می‌خوانید:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;صدای باز شدن دری آهنی را می‌شنوم و متعاقب آن صدای زنی را که دستم را گرفته و به داخل می‌کشد.در بسته می‌شود. چشم بندم را بر می‌دارد. دو زن در مقابلم ایستاده‌اند و از من می‌خواهند لباس‌هایم را در بیاورم؛ مانتو و روسری را در می‌آورم و کفش‌هایم را نیز.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما می‌گویند باید تمام لباس‌هایت را در بیاوری! من شوکه می‌شوم و اعتراض می‌کنم. زنی که قدی بلند و هیکلی درشت دارد جلو می‌آید. می‌گوید: قانون اینجا این است تمام لباس‌هایت را بیاور. و اشاره به لباس زیرم  می‌کند. مقاومت می‌کنم اما دستانم را می‌گیرد و روی زمین می نشاند و یک زن دیگر نیز به جمع این دو اضافه می شود  در میان تقلای من، تی شرتم را از تنم خارج می‌کنند و شلوارم را نیز. من همچنان مقاومت می‌کنم اما سه نفری به جانم می‌افتند و با خشونت هر چه تمام‌تر، که با ضرب و شتم همراه است، در مقابل فریادها و دست و پا زدن های من، تمام لباس‌هایم را از تنم خارج می‌کنند و به بازرسی بدن ضرب دیده‌ام می‌پردازند. می‌گویم: من امروز در دادسرا بازداشت شده‌ام و از پیش احضار شده بودم و چیزی به همراه ندارم؛ اما فایده‌ای ندارد. بعد از تقلایی نیم ساعته آنچه را که می‌خواستند می‌کنند و بعد تی شرت و شلوارم را می‌دهند و می‌پوشم و به سلولی منتقلم می‌کنند.&lt;BR&gt;هنوز در شوک هستم و تمام تنم درد می‌کند. هنوز به خودم نیامده‌ام که در را باز می‌کنند و می‌گویند: حاجی آمده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; در همان سلول چشم بندم را می بندند و چادری سرم انداخته و به اتاق بازجویی منتقلم می کنند. با خود می گویم: به بازجو اعتراض خواهم کرد و...&lt;BR&gt;رو به دیوار و بر صندلی می‌نشینم و چشم بند بر چشمانم است و از اطرافم بی‌خبرم. صدای مردی را از پشت سرم می شنوم که می گوید: در افغانستان با چه کسانی دیدار داشتی و برای چه سازمانی جاسوسی می‌کردی؟&lt;BR&gt;از شوک اول خارج نشده، مجددا شوک دیگری وارد می‌شود. می‌گویم: من خبرنگار سایت امروز هستم و به همین دلیل بازداشت شده ام و... هنوز حرفم تمام نشده فریاد می‌کشد: چند بسته قرص ضد بارداری با خود برده بودی؟ من ناباورانه می شنوم؛امابه آنچه می شنوم باور ندارم. تکرار می کند و من اعتراض میکنم اما با لحن مشمئز کننده ای می گوید: یا جاسوسی یا روابط نامشروع. انتخاب با خودته!  و مرا به سلول باز می‌گردانند. چند سال پیش و هنگام جنگ افغانستان به عنوان خبرنگار همشهری، به این کشور سفر کرده ام و امروز با گذشت سالها با چنین اتهامی مواجه می شوم یعنی مرا خاطرسفر به افغانستان بازداشت کرده اند؟ اما چرا چند سال دیرتر؟ هر چه سعی می‌کنم بر خود مسلط باشم، نمی شود. بارها توضیح میدهم  که نه جاسوسی در کار بوده و نه رابطه نامشروعی و... اما فایده ای ندارد. بازجویی که او را نمی بینم شروع به تعریف جزئیاتی می کند که گویا در فیلم های پورنو دیده است؛ و  با لحنی مشمئز کننده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; یقین پیدا می‌کنم که مریض جنسی است و لذت می‌برد از  تعریف آنچه که بر زبان می‌آورد. احساس بی پناهی آزارم می‌دهد و شنیدن آنچه که در هر جلسه بازجویی ـ از مسائل جنسی و لحنی مشمئز کننده ـ از سوی بازجو بیان می‌شود.&lt;BR&gt; با چه خبرنگارانی دیدار داشتی؟ چه اطلاعاتی به آنها دادی؟ چقدر پول گرفتی؟.....&lt;BR&gt; پس جاسوسی نکرده‌ای رفته بودی برای ارضا شهوات پستت؟ با چند نفر خوابیدی؟ چند نفره... می‌کردی و....&lt;BR&gt;ناخود آگاه یاد فیلم بازجویی زن سعید امامی می‌افتم. از ترس بر خود می‌لرزم. می‌نویسم برای جاسوسی به افغانستان رفته بودم و از همان موقع برای امریکا جاسوسی می‌کنم و پول خیلی خوبی هم می‌گیرم و...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;رفتار بازجو بهتر می‌شود و به یکباره از سال‌ها پیش می‌آید به همین سال‌های نزدیک تر و به سایت امروز که از کی در این سایت کار می‌کنم.&lt;BR&gt;اما یک روز بعد دوباره مسائل عوض می شود ودیگر از امروز نمی پرسد، بلکه از روابط و آشنایی ام با چهره های سیاسی و همکاران مطبوعاتی ام می پرسد. توضیح میدهم که یک روزنامه نگارم و به عنوان خبرنگار سیاسی با همه چهره های سیاسی از اصلاح طلب و راست رابطه دارم؛ اما رابطه ای که بازجو میخواهد از من بشنود با رابطه خبری که من با این چهره ها داشتم متفاوت است. یکی یکی اسامی چهره های سیاسی را می آورد و باز رابطه نا مشروع را عنوان می کند و می گوید: آنچه راکه می گویم بنویس!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; و شروع می کند به تعریف یک فیلم سکسی با جزئیات یک رابطه جنسی و از من میخواهد بنویسم. جزئیاتی که بیان می کند به شدت تهوع آور است.&lt;BR&gt;حالم به هم میخورد. واقعا بالا می آورم. چشم بندم را بالا می کشم و بلند می شوم، اما هنوز کامل نایستاده ام که ضربه ای از پشت وارد می شود و با شدت به میز صندلی ام میخورم و خون از دماغم سرازیر می شود. می افتم و چند ضربه با پا به پهلو ها و پشتم میزند و زنان زندانبان را صدا می کند. مرا با آن حال به سلولم می اندازند.&lt;BR&gt;تمام لباس و تنم خونی است، اما اجازه حمام کردن نمی دهند. لباسی هم ندارم که عوض کنم. از درد به خودم می پیچم. دوباره سراغم می آیند. همین که وارد اتاق بازجویی می شوم، می گویم: چرا از من نمی پرسید چه کرده ام و چه نوشته ام؟&lt;BR&gt;با تمسخر می گوید: مهم نیست چه کرده ای. آنچه را که من میخواهم باید بنویسی در غیر این صورت می اندازمت توی سلولی که تا حد مرگ بهت تجاوز کنند.&lt;BR&gt;قلبم به شدت می  زند شاید متوجه می شود رنگم به یکباره می پرد که می گوید: ما مردان زیادی اینجا داریم که سالهاست زنی را ندیده و تشنه زن هستند و....&lt;BR&gt;دیگر نمی شنوم چشمانم را که باز می کنم در سلولم هستم و فکر می کنم همه چیز خوابی بیش نبوده است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما هر روز تکرار می شود و دو حالت بیشتر ندارد: باید بنویسم که درباره افسانه نوروزی، برای تضعیف قوه قضائیه، نامه سرگشاده دادم و  با نامه ام اذهان تمام جهانیان را نسبت به ایران و دستگاه قضایی تخریب کردم و باعث شدم جوسازی شدیدی علیه جمهوری اسلامی در سطح جهانی شود - مهم هم نبود برای بازجو که افسانه نوروزی در آن مقطع با دستور رئیس قوه قضائیه، محاکمه مجدد، تبرئه و آزاد شده بود- باید بنویسم از رادیو آزادی پول گرفته ام تا درباره مرگ زهرا کاظمی جو سازی کنم و....&lt;BR&gt;باید بنویسم که از مصطفی تاج زاده و محمد علی ابطحی خط می گرفتم تا امنیت ملی ایران را به خطر بیندازم.خط مقالات و گزارشاتم را آنها به من میدادند.باید بنویسم برای سفارت ترکیه جاسوسی کرده ام و از طریق دوستم که مترجم این سفارت است اخبار را در اختیار آنها قرار داده ام و یا از طریق کاردار بلژیک در ایران، اخبار محرمانه را منتقل کرده ام. باید بنویسم در کافه ها و رستوران ها قرار می گذاشتم و اطلاعات را می فروختم و از صهیونیست ها پول گرفته ام تا درباره 13 یهودی که درشیراز متهم به جاسوسی شده بودند  جوسازی کنم و....باید بنویسم هر آنچه نبود و نکرده ام، اما بازجو میخواهد.  باید بنویسم که سایت امروز برای براندازی نظام جمهوری اسلامی راه اندازی شده و ماموریت تک تک کارکنان این سایت در همین راستا است. باید بنویسم تاج زاده پشت همه این قضایا است. باید بنویسم نامه محرمانه جنتی به خاتمی درباره قراردادهای نفتی را ابطحی در اختیار من قرار داده و منتشر کرده ام و....&lt;BR&gt;و باید بنویسم در پارلمان وارد اتاق فلان نماینده مجلس شده و لباس هایم را درآورده و از او خواسته ام با من.....و... و....&lt;BR&gt; و در غیر این صورت یا مرا در سلولی خواهند انداخت تا به طور دسته جمعی به من تجاوز کنند و همسرم در یک تصادف کشته خواهد شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بازجویم که مردی میانسال، معروف به کشاورز بود می گفت: آمار تصادف در ایران خلیلی بالاست و به راحتی همسرت یکی از این آمار خواهد بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; یا تهدید میکرد که همسرت را بازداشت می کنیم و در مقابل او به تو تجاوز می کنیم و....&lt;BR&gt;در ایزوله کامل هستم و هیچ اطلاعی از بیرون ندارم. بازجو می آید و با صدایی آرام که سعی می کند لحنی غمگین داشته باشد می گوید: مادرت سکته کرده و متاسفانه فوت شده و 3 روز ست که در سرد خانه است و منتظر تو هستند. سر عقل بیا تا روح مادر مرحومت بیش از این زجر نکشد و...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیگر نمی شنوم .دست به اعتصاب غذا میزنم تا اجازه دهند تماسی با خانواده ام بگیرم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دو روز بعد قاضی پرونده، صابری ظفرقندی می آید. تصمیم می گیرم همه چیز را به او بگویم، اما قبل از اینکه حرفی بزنم فریاد می کشد: اعتصاب غذا کردی؟ پس حرفه ای هستی ! نشونت میدم با زندانیان حرفه ای چه می کنن. به راحتی 4 شاهد ردیف می کنم و به اتهام زنا، سنگسارت می کنم و...  &lt;BR&gt;زن زندانبان می گوید هر چه میخواهند بنویس و برو سر خونه زندگیت. عید فطر نزدیک است و روز عروسی توست و...&lt;BR&gt;به یکباره فکری به ذهنم میرسد از بازجو برگه ای میخواهم و می نویسم من عقد کرده ام وعید فطر، روز عروسی ام است و تاکنون رابطه جنسی نداشته ام و روزی که احضارم کردند رفتم پزشکی قانونی و برگه بکارت گرفتم و اگر بخواهید می نویسم که با همه عالم و آدم رابطه نامشروع داشته ام اما این برگه نزد همسرم هست وآن را ارائه خواهد داد.&lt;BR&gt;فکر میکردم با این قضیه این بحث ها تمام می شود اما بازجو می گوید:  بنویس از پشت... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;می گویم: برگه ای که گرفته ام  از هر دو طرف است...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; باورم نمی شود اینقدر وقیح شده ام که چنین چیزی را بر زبان می آورم؛&lt;BR&gt;و بازجو می گوید: بنویس رابطه ام در حد عشق بازی بوده است و....&lt;BR&gt;و من می فهمم که این قضیه تمامی ندارد. شروع می کند به تعریف جزئیات عشق بازی و...&lt;BR&gt;و میخواهد که بنویسم...و....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; نمیدانم چند روز است که در بازداشت هستم. نیمه های شب مرا به اتاق بازجویی می برند و بازپرس پرونده میخواهد تفهیم اتهام کند. اسمش مهدی پور است و از آن خشکه مذهبی هایی است که نمونه هایش را کم ندیده ام.می گوید که من قلب امام زمان را به درد آورده ام و.... میخواهم به او بگویم و اعتراض کنم از آنچه بر من گذشته، اما اجازه حرف زدن نمی دهد و از امام زمان می گوید وبه  فاطمه زهرا قسم میخورد که نسل من و امثال مرا از زمین برخواهد کند  و.... و میرود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک روز بعد به زندان اوین منتقل می‌شوم. باز در انفرادی هستم تا دو روز آخر که به بند عمومی منتقل می‌شوم. و باز همان بازجو است و همان حکایت‌ها.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پس از آزادی با وثیقه، بارها مجددا احضار می‌شوم و این بار در حضور سعید مرتضوی، دادستان تهران به این مسائل اعتراض می‌کنم. عجیب اینکه مرتضوی می گوید اینها لازمه بازجویی است!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; همسرم به شدت اعتراض می‌کند و می‌گوید: ما شکایت داریم نسبت به رفتار بازجو و قاضی پرونده و توهین های غیراخلاقی و ضرب و شتم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مرتضوی از من می‌خواهد نزدیک میزش بروم. می‌ایستم. بلند می‌شود و در حالیکه نفسش به صورتم می‌خورد می‌گوید: فحش باد هواست؛ از این گوش شنیدید از اون گوش رد کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از رئیس دفترش می‌خواهد که همسرم را بیرون ببرد و من می‌مانم در اتاق و دادستان تهران. نزدیکم می‌شود و کنارم می‌نشیند. ترس عجیبی دارم و حس می‌کنم قلبم می‌خواهد بیرون بپرد. صورتش را نزدیکم می‌کند و می‌گوید مثل اینکه تذکرهای بازجو را جدی نگرفته‌ای؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;  اینقدر نزدیک شده که می ترسم حرفی بزنم یا تکانی بخورم. می‌گوید: نه تصادف شوخی است نه تجاوز و... دیگر چیزی نمی‌شنوم تمام تلاشم این است از او که لحظه به لحظه نزیک‌تر می‌شود فاصله بگیرم و...  نگاه وحشتناک او، همچون نگاه بازجوی من است که در زندان مسائل جنسی را با لذت تمام تعریف می‌کرد و از من می‌خواست بنویسم. نگاهی که به شدت ناامنی را به من منتقل می‌کند و دفعات بعد می‌ترسم تنها به دفتر مرتضوی بروم. هر بار که احضار می‌شوم با وکیلم می‌روم و به او و همسرم نیز با التماس می‌گویم مرا در دفتر مرتضوی تنها نگذارند. در حضور وکیلم به دکتر شیخ آزادی، در پزشکی قانونی زنگ می‌زند و می‌گوید: خانم فرشته قاضی اینجاست و ادعا می‌کند که دماغش در زندان شکسته اما قبلا جراحی زیبایی انجام داده و شکستگی مربوط به همان است و الان می‌فرستم تا تو معاینه ای بکنی اما فقط خودت معاینه کن و گزارش بنویس.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وکیلم به شدت اعتراض می کند و می گوید: شما خود خط دادید که این آقا چه بنویسد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مرتضوی اما ما را با ماموری می فرستند خیابان اشرفی اصفهانی. دکتر شیخ آزادی بدون اینکه حتی نگاهی به بینی ام بیندازد می گوید مربوط به جراحی زیبایی است و...( که این خود حکایت مفصلی دارد و در فرصتی دیگر خواهم نوشت).&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; تمام این مسائل را در هیات نظارت بر اجرای قانون اساسی و دیدارهایی که با برخی مقامات دارم بازگو می کنم. همه حیرت زده گوش می سپارند به آنچه بر سرم در زندان جمهوری اسلامی آمده است. با اینکه از قبل تذکر داده اند درباره این مسائل هیچ سخنی در حضور رئیس قوه قضائیه نزنیم، اما به شاهرودی می گویم و از او میخواهم جلوی این بیدادگریها را بگیرد که اگر روزنامه نگار دیگری به زندان رفت از او در حیطه کار خود بازجویی کنند و.... به یکباره حالم بد می شود. بر خلاف تمام تلاشم می زنم زیر گریه و از اتاق شاهرودی بیرون می آیم تا آبی به سر و صورتم بزنم. بعد ها می شنوم که شاهرودی به آقای خاتمی گفته است که از شنیدن سخنان من به شدت متاثر شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما فقط در حد تاثر باقی می ماند؛ نه برخوردی با بازجو و قاضی پرونده می شود و نه اعاده حیثیتی از من، بلکه پس از سفری که به خارج داشته ام در بازگشت به ایران باز همان بازجو است که از من بازجویی می کند و....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و من می مانم با روحی به شدت خسته و بیمار که باید تحت روان درمانی قرار بگیرد و از هر مردی هراس دارم و نمی توانم حتی با همسرم نیز ارتباطی برقرار کنم. روحی چنان بیمار که هنوز هر از چند گاهی باید به روانپزشکم مراجعه کنم و....&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;IMG src=&quot;http://i10.tinypic.com/4m7j8nl.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Aug 2009 02:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farnaz72&amp;postid=269</comments>
<dc:creator>farnaz72</dc:creator>
<guid>http://farnaz72.blogfa.com/post-269.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هاله ی نور</title>
<link>http://farnaz72.blogfa.com/post-268.aspx</link>
<description>دفتر آیت‌الله عبدالله جوادی‌آملی طرح موضوع «هاله نور» از سوی محمود احمدی‌نژاد را تایید و دو شماره تماس برای پاسخگویی به پرسش‌های هموطنان در این‌باره اعلام کرد. براساس فیلمی که منتشر شده است، رئیس‌جمهوری در دیدار با آیت‌الله جوادی‌آملی که پس از نخستین حضور در مجمع عمومی سازمان ملل انجام شد از رویت «هاله نور» هنگام سخنرانی‌اش خبر داده بود. به گزارش سایت قلم نیوز مردم می‌توانند از طریق شماره‌های 7724424-0251 و 7751199-0251 با دفتر آیت‌الله جوادی‌آملی تماس بگیرند و از صحت ماجرا مطلع شوند.&lt;BR&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;احمدی‌نژاد در مناظره تلویزیونی با مهدی‌کروبی این فیلم را ساختگی خوانده است. همچنین در پی تکذیب ماجرای هاله نور از سوی احمدی‌نژاد یک عضو هیات امنای دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم که در دیدار رئیس‌جمهوری با آیت‌الله جوادی‌آملی حضور داشت، به شدت از دروغگویی رئیس‌جمهوری انتقاد کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;حجت‌الاسلام محمدتقی سبحانی با بیان اینکه سخنان رئیس‌جمهور فعلی در پاسخ به کروبی خلاف واقع بود، به خبرنگار سایت آینده گفت: «احمدی‌نژاد در تاریخ 6/7/84 وارد قم شدند و با موسسات مختلف فرهنگی و پژوهشی مهم قم جلساتی داشتند، سپس همراه الهام رئیس‌دفتر وقت رئیس‌جمهور و معاون پارلمانی وقت رئیس‌جمهور و حجت‌الاسلام پارسانیا عضو هیات امنای دفتر تبلیغات و حجت‌الاسلام کعبی حقوقدان شورای نگهبان عازم منزل حضرت آیت‌الله جوادی‌آملی شدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;در آنجا حاج آقای ایرانی، مسوول سازمان تبلیغات اسلامی قم، استاندار وقت و فرمانده نیروی انتظامی قم و نیز حجت‌الاسلام سعید جوادی‌آملی، فرزند آیت‌الله هم حضور داشتند و همانگونه که در فیلم‌های موجود دیده می‌شود، آقای احمدی‌نژاد مطالب عجیبی را درباره سفر خود به نیویورک مطرح کردند.» وی افزود: «در آن جلسه دو دوربین موجود بود، یکی دوربین دفتر آیت‌الله جوادی و دیگری دوربین صداوسیما که هر دو هم اظهارات آقای احمدی‌نژاد را ضبط کردند و بعد از آن هم من با فرزند آیت‌الله جوادی‌آملی صحبت کردم که این چه حرف‌هایی بود که آقای احمدی‌نژاد زد؟»&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;عضو هیات امنای دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم و از نویسندگان نامه موسوم به «جنبش نرم‌افزاری» به رهبر انقلاب، با انتقاد از تکذیب اظهارات جلسه مذکور گفت: «به هر حال سیاست هرچقدر مقدس باشد، مقدس‌تر از دین و اخلاق نیست. آقای رئیس‌جمهور یا معتقد به این حرف‌ها (هاله نور) هست یا نیست، البته نزدیکان ایشان که ما با برخی از آنان ارتباط داریم،‌دائم این حرف‌ها را مطرح می‌کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;بنابراین اگر معتقد به چنین عقایدی هستند، باید بگویند و پای آن بایستند و عقاید خود را برای مردم توجیه کنند.» وی اضافه کرد: «اگر هم معتقد نیستند باید بگویند که اشتباه کردیم و طرح آن مسائل ساختگی بود. البته بیانات حکیمانه آیت‌الله جوادی‌آملی پس از سخنان ایشان هم مشخص می‌کند که گوینده قبلی چه گفته بود، چون ایشان می‌گویند مردم را فریب ندهید و پیغمبر اکرم(ص) می‌فرمود حتی حیوان را هم فریب ندهید.» سبحانی با اشاره به حضور سخنگوی دولت در این جلسه، تاکید کرد: «اگر آقای الهام آمادگی دارد، از ایشان دعوت کنم در جلسه‌ای حضور یابد و در چشم ما نگاه کند و مسائل مطرح شده از سوی رئیس‌جمهوری را تکذیب کند.»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;منبع:&lt;BR&gt;http://www.karroubi.ir/dailyreport.html&lt;BR&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 03 Aug 2009 04:09:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farnaz72&amp;postid=268</comments>
<dc:creator>farnaz72</dc:creator>
<guid>http://farnaz72.blogfa.com/post-268.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یه کاری کن اگه دستات هنوزم ناجیه ای یار</title>
<link>http://farnaz72.blogfa.com/post-267.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;انا لله و انا الیه راجعون&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حرف اول: نتیجه ی این انتخابات رو تسلیت میگم اما نه به سبز اندیشان بلکه به کسایی که حرمت پرچم سه رنگ قشنگمون رو زیر پا گذاشتن و به نشان عقاید دیکتاتورانشون اون رو روی مچ هاشون بستن&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG src=&quot;http://farnaz72.persiangig.com/document/819a.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حالا قضاوت با شما:&lt;BR&gt;کدام قرآن سر نیزست؟؟ پارچه ی سبز ازادی یا پرچم خفقان و زندادن و استبداد؟؟؟&lt;BR&gt;ما انتخابات ازاد... اندیشه ی ازاد ....کشوری ازاد نداریم چون همیشه سکوت کردیم&lt;BR&gt;همیشه گذاشتیم برامون تصمیم بگیرن همیشه خفه خون گرفتیم....اگه کسی صداش در اومد صداشو بریدیم تا مبادا بمیره اما نفهمیدیم که مرگ همینجاس....مرگ همین بی عدالتی...همین دیکتاتوری....همین استبداد....همین خفقانه&lt;BR&gt;همه خوب میدونن ما سبز اندیشان برنده ی این جدال نابرابر بودیم هستیم و خواهیم بود&lt;BR&gt;احمدی ها حالا بشینینید به امید پول! سهام عدالت! سازندگی!و آبادانی.....!!!!!!!!!&lt;BR&gt;حالا برین با افکار و حرف های بی ارزش و دیکتاتورانتون دنیا رو تغییر بدین.....با استکبار مبارزه کنین...امریکارو نابود کنید....همین طور اسرائیل رو....!!!!&lt;BR&gt;حق ما این نبود که اینطور ناجوانمردانه به بازی گرفته بشیم.....واقعا شما مارو احمق حساب کردین؟؟؟&lt;BR&gt;متاسفم.....واقعا برای این انتخابات و این نتیجه....برای این حکومت استبدادی اسلامی!!!!!&lt;BR&gt;برای ترسی که در دل مردم ایجاد کردین....برای خودم...کشورم....مردمم....برای همه چی متاسفم&lt;BR&gt;هر دوره یه سبز اندیش مثل اقای موسوی میارین تا سبزاندیشان به حمایتش پای صندوق های رای بیان تا بتونین قدرتون رو به ملت ها نشون بدین اما بعد چی؟ کاغذ رای ماها میشه کاغذ باطله ای برای نقاشی بچه های شما&lt;BR&gt;مردم فقط بازیچه ی این حکومت دموکرات نما هستند&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG alt=image src=&quot;http://mojenoesabz.com/news/thumbnail.php?file=1979_842623897.jpg&amp;size=article_medium&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حرف دوم: یه اقایی که توی لینکدونی من هستن اسم وبلاگشون رو گذاشتن فردا روز دیگریست... آقا مجتبی .... برادر من.....فردای ما مثل امروز و امروز ما مثل دیروز....داریم دایره وار دور این خط بسته ی استبداد و خفقان و زندگی مسخره میچرخیم و میچرخیم و بازی داده میشیم&lt;BR&gt;شما هم اسم وبلاگت رو عوض کن(توصیه خواهرانه)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حرف سوم: اقای کروبی میگی به عزای دموکراسی بشینیم&lt;BR&gt; از کدوم دموکراسی حرف میزنی؟&lt;BR&gt;اون موقع که جوونها....دانشجوها...روزنامه نگارها.... یکی یکی کشته میشدن.... زندانی میشدند ....دموکراسی کجا بود ؟؟؟ مردم ایران سالهاست که به عزای دموکراسی نشستند&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حرف آخر: سبز بیندیش و سبز فریاد بزن اگر خدایی باشد صدای فریاد سبز مارا خواهد شنید&lt;BR&gt;سبزاندیش موفق باشی&lt;BR&gt;یاعلی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;((بزار مردم بدونن که ستارشون دروغه)) &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG src=&quot;http://farnaz72.persiangig.com/document/t15gv336ao5cb28qyh3e.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG height=365 src=&quot;http://farnaz72.persiangig.com/video/phoca_thumb_l_b6%20copy.jpg&quot; width=548&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG src=&quot;http://farnaz72.persiangig.com/video/phoca_thumb_l_r2%20copy.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Sun, 14 Jun 2009 13:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farnaz72&amp;postid=267</comments>
<dc:creator>farnaz72</dc:creator>
<guid>http://farnaz72.blogfa.com/post-267.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عکس کاملا واقعی بدون دستکاری و فتوشاپ از بچه های فرزانگان بندرعباس</title>
<link>http://farnaz72.blogfa.com/post-266.aspx</link>
<description>همه با هم رای میدیم&lt;BR&gt;به تحول&lt;BR&gt;به آزادی&lt;BR&gt;به یه باور سبز&lt;BR&gt;به میرحسین موسوی&lt;BR&gt;(رویه هر برگ رای بنویس میر حسین موسوی)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 649px; HEIGHT: 332px&quot; height=1332 alt=&quot;where is my vote?l&quot; hspace=0 src=&quot;http://farnaz72.persiangig.com/video/barobach%2014.jpg&quot; width=1616 align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://farnaz72.persiangig.com/document/Irane%20sabz_Amir%20Tataloo%28www.farnaz72.blogfa.com%29%20.mp3&quot; target=_blank&gt;دانلود اهنگ ایران سبز از امیرتتلو که برای موسوی خونده&lt;/A&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://farnaz72.persiangig.com/video/AVSEQ01.wmv&quot; target=_blank&gt;دروغ های احمدی نژاد_1&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://farnaz72.persiangig.com/video/AVSEQ02.wmv&quot; target=_blank&gt;دروغ های احمدی نژاد_2&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://farnaz72.persiangig.com/video/AVSEQ03.wmv&quot; target=_blank&gt;دروغ های احمدی نژاد_3&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://farnaz72.persiangig.com/video/AVSEQ04.wmv&quot; target=_blank&gt;دروغ های احمدی نژاد_4&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://farnaz72.persiangig.com/video/AVSEQ05.wmv&quot; target=_blank&gt;دروغ های احمدی نژاد_5&lt;/A&gt; &lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://farnaz72.persiangig.com/video/AVSEQ06.wmv&quot; target=_blank&gt;دروغ های احمدی نژاد_6&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://farnaz72.persiangig.com/video/AVSEQ07.wmv&quot; target=_blank&gt;دروغ های احمدی نژاد_7&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://farnaz72.persiangig.com/video/AVSEQ08.wmv&quot; target=_blank&gt;دروغ های احمدی نژاد_8&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://farnaz72.persiangig.com/video/AVSEQ09.wmv&quot; target=_blank&gt;دروغ های احمدی نژاد_9&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://farnaz72.persiangig.com/video/AVSEQ10.wmv&quot; target=_blank&gt;دروغ های احمدی نژاد_10&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://farnaz72.persiangig.com/video/AVSEQ11.wmv&quot; target=_blank&gt;دروغ های احمدی نژاد_11&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://farnaz72.persiangig.com/video/AVSEQ12.wmv&quot; target=_blank&gt;دروغ های احمدی نژاد_12&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://farnaz72.persiangig.com/video/AVSEQ13.wmv&quot; target=_blank&gt;دروغ های احمدی نژاد_13&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://www.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://farnaz72.persiangig.com/video/AVSEQ14.wmv&quot; target=_blank&gt;دروغ های احمدی نژاد_14&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://farnaz72.persiangig.com/video/AVSEQ15.wmv&quot; target=_blank&gt;دروغ های احمدی نژاد_15&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;لازم به ذکره که بگم دروغ ها ۱۵ تاست که کم کم اپلود میکنم و روی وب قرار میدم &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;
&lt;DIV class=image style=&quot;WIDTH: 318px&quot;&gt;&lt;IMG alt=image src=&quot;http://mojenoesabz.com/news/thumbnail.php?file=melat_668509496.jpg&amp;size=article_medium&quot;&gt; &lt;SPAN class=image_caption&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;به صورت مسالمت آمیز و با رعایت اصل عدم برخورد، مخالفت‌های خود را نشان دهید&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;تقاضای خود را برای ابطال نتایج انتخابات به شورای نگهبان ارایه کردم. به عنوان یک علاقمند به نیروی انتظامی توصیه می‌کنم از برخورد خشن با حرکت‌های خودجوش مردم خودداری کند.این مردم برای احقاق حقوق خود و حقوق شما در صحنه حاضر شده‌اند و برادران و خواهران شما هستند. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;
&lt;P&gt;نخست وزیر دوران دفاع مقدس در بیانیه جدید خود خطاب به ملت ایران تاکید کرد: اگر مردم با اضطراب تحولات فعلی را دنبال می‌کنند به خاطر نگرانی شدیدی است که نسبت به در خطر قرار گرفتن دستاوردهای عظیم انقلاب خود دارند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;به گزارش&lt;STRONG&gt; قلم نیوز،&lt;/STRONG&gt; متن این بیانیه بدین شرح است:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;هموطنان عزیز&lt;/STRONG&gt; &lt;BR&gt;از سراسر کشور اخبار بسیاری در مورد وقوع اعتراض نسبت به نتایج اعلام شده برای انتخابات اخیر به اینجانب می‌رسد. اطمینان دارم که این واکنش‌ها نه به خاطر شخص من ، بلکه از سر نگرانی نسبت به روش جدیدی از زندگی سیاسی است که دارد بر کشور ما تحمیل می‌شود. اقداماتی که در طی این چند روز شاهد آن بوده‌ایم تاکنون در جمهوری اسلامی سابقه نداشته است. اگر مردم با اضطراب تحولات فعلی را دنبال می‌کنند به خاطر نگرانی شدیدی است که نسبت به در خطر قرار گرفتن دستاوردهای عظیم انقلاب خود دارند.   کسانی که با تخلفات بسیار، نتایج غیر قابل باوری را برای انتخابات ریاست جمهوری اعلام کرده اند، اینک در صدد تثبیت آن نتایج و شروع دوره ی جدید از تاریخ کشور ما هستند. اینجانب در طول انتخابات به کرات از خطرات قانون گریزی سخن گفتم و تاکید کردم که چنین شیوه ای ممکن است به استبداد و دیکتاتوری بیانجامد، و امروز ملت ما در نقطه ای قرار گرفته است که این دورنما را لمس می کند. &lt;BR&gt;ما به عنوان کسانی که به نظام جمهوری اسلامی و قانون اساسی آن پایبندیم اصل ولایت فقیه را یکی از ارکان این نظام می‌دانیم و حرکت سیاسی را در چارچوب‌های قانونی دنبال می‌کنیم. امیدوارم روند آتی حوادث نادرست بودن این برداشت را نشان دهددر عین حال هشدار می‌دهیم که در این کشور هیچ یک از کسانی که به انقلاب اسلامی علاقه دارند چنین روندی را نخواهند پذیرفت این چیزی است که خون صدها هزار شهید ما را به مسوولیت پذیری در قبال آن فرا می‌خواند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;مردم عزیز &lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;اینجانب امروز طی نامه‌ای تقاضای خودرا مبنی بر ابطال نتایج انتخابات اخیر به شورای نگهبان ارایه کردم و این کار را تنها راه حل برای بازگشت اعتماد عمومی و حمایت مردم از دولت می‌دانم. توصیه موکد و مجدد این خدمتگزار شما آن است که به صورت مسالمت آمیز و با رعایت اصل عدم برخورد مخالفت‌های مدنی و قانونی خود را در سراسر کشور ادامه دهید. &lt;BR&gt;ما از مسوولان درخواست کرده‌ایم که مجوز برگزاری یک راهپیمایی بزرگ در تمامی شهرهای کشوربه ما داده شود تا در طی آن مردم فرصتی برای نمایش مخالفت خود با شیوه برگزاری انتخابات و نتایج آن پیدا کنند. موافقت مسولان با این امر می‌تواند بهترین راه حل برای مهار هیجانات فعلی باشد. &lt;BR&gt;از رنگ سبز که نماد معنویت و آزادی و عقلانیت دینی و مداراست و شعار الله اکبر که حاکی از ریشه‌های انقلابی ماست دست بر نداریم. این رنگ و شعاری است که همچنان وحدت بخش صفوف ملت ما و بهترین وسیله ارتباط دل‌ها و خواسته‌های ما با هم خواهد بود. &lt;BR&gt;متاسفانه تلاش گسترده‌ای برای قطع تمامی امکاناتی ارتباطی ما با هم صورت می‌گیرد و به این نکته توجه نمی‌شود که قطع این مجاری تنها منجر به آن خواهد شد که واکنش‌های موجود از شکلی هدفمند و مهار شده تغییر ماهیت پیدا کند و خدای ناکرده به حرکات کور تبدیل شود. &lt;BR&gt;اطمینان دارم که خلاقیت شما راه حل‌های ارتباطی جدید و موثری را پایه ریزی خواهد کرد تا بتوانیم از اقدامات خود نتایجی مفید به حال کشور و نظام و انقلاب بگیریم. &lt;BR&gt;به عنوان یک علاقمند به نیروی انتظامی توصیه می‌کنم از برخورد خشن با حرکت‌های خودجوش مردم خودداری کند و اجازه ندهد که اعتماد مردم نسبت به این نهاد ارزشمند خدشه دار شود. این مردم برای احقاق حقوق خود و حقوق شما در صحنه حاضر شده‌اند و برادران و خواهران شما هستند. قدرت نیروهای نظامی و انتظامی کشور ما همواره در وحدت آنها با مردم بوده است و درآینده نیز چنین خواهد بود.  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; به امید روزهای بهتر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میرحسین موسوی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 11 Jun 2009 16:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farnaz72&amp;postid=266</comments>
<dc:creator>farnaz72</dc:creator>
<guid>http://farnaz72.blogfa.com/post-266.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انتخابات(مجموعه داستان های ساده از خودم_قسمت 5)</title>
<link>http://farnaz72.blogfa.com/post-265.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;کنج اتاق کوچیک و تنگمون نشستم و دارم به آینده فکر میکنم و اینکه آیا از این خاستگاری سرافراز بیرون میام یا نه؟ مرتب صورت لیلا تموم ذهنم رو اشغال میکنه و دلهره و اضطراب وجودمو فرا میگیره&lt;BR&gt;بی بی و ننه قراره جلودار بشن و برن مزه ی دهن اونارو بفهمن&lt;BR&gt;نمیدونم چه اتفاقی می اغته و جواب چی میشه&lt;BR&gt;تو همین فکرم که یهو صورت بی بی جای صورت لیلا جلوی چشمام ظاهر میشه&lt;BR&gt;بی بی سگرمه هاشو تو هم کرده و با ناراحتی میگه : بچه جون پاشو و فکر آیند نکن امروز عنیمته&lt;BR&gt;بی بی روشنفکر من مدتی هس که کتاب اسکاول شین رو میخونه و میگه از چرندیاتی که تو مینویسی بهتره &lt;BR&gt;اینم از بی بی ما بجای تبلیغ من نویسنده ی اجنبی رو تبلیغ میکنه&lt;BR&gt;بلند میشم تا به جمع بپیوندم حتما همه دارن در مورد خواستگاری من نظر میدن&lt;BR&gt;علی:ننه امروز مسجد محله داره بن میده حاج اقا گفت به ننت بگو بیاد و بن رو تحویل بگیره&lt;BR&gt;ننه ام میگه چه بنی؟ ما که کپن هامون رو گرفتیم علی شونه هاشو بالا میندازه و میگه نمیدونم&lt;BR&gt;ننه ام فوری بلند شد انگار که فنر بهش وصل کردن چادر گلدارش رو انداخت رو سرش و با سرعت رفت&lt;BR&gt;بابام سینه اش رو صاف کرد و گفت: امروز سهام عدالت بازنشسته هارو دادن حقوق عقب افتادمم به حساب ریختن خدارو شکر! علی داد زد و گفت: اخ جون بابا حالا میتونی واسمون لباس نو بخری اخه عیدم واسمون لباس نخریدی بابا دستی به سر علی میکشه و میگه: همه چی که نمیتونم اما واسه هر کدوم یه تیکه میخرم اخه قسطهام مونده....قیافه ی علی تو هم رفت و یه گوشه نشست که ننه ام از در وارد شد....یه ورق تو دستش بود &lt;BR&gt;با خوشحالی به طرف بابام رفت و گفت: حاج آقا این کاغذ رو بهم داد و گفت: میتونیم بریم از رفاه خرید کنیم&lt;BR&gt;اینو از طرف رئیس جمهور دادن &lt;BR&gt;لبخند بزرگی صورت بابام رو پوشوند:خدارو شکر مثل اینکه همه چی داره رو به راه میشه&lt;BR&gt;بی بی با ناراحتی وصط حرف بابام پرید و گفت:چی روبه راهه!الان که نزدیک انتخاباته همه به تکاپو افتادن هیچکس از دل ما خبر نداره هیچکس درد مارو نمیفهمه تو هنوز نفهمیدی اینا واسه رای جمع کردنه؟ چرا اون موقع که جای موز واسه علی آدامس موزی میگرفتی کسی نبود که بیاد بینمون میوه پخش کنه؟ این ماه بن دادن...ماه بعد چی؟ سال بعد چی؟ از کجا میخوان بیارن؟ دارن از گشنگی امثال ما واسه رای خریدن استفاده میکنن...وگرنه کاخ نشین ها خبر از دل کوخ نشین ها ندارن اگه راست میگن بیان کنار این خور وایسن ببینن بوی گند آشغال رو میتونن تحمل کنن؟!اما حالا عزیز شدیم همه دارن از ما حمایت میکنن چرا تو این چندسال کسی به فکر ما نبود؟ به فکر این علی که حسرت پوشیدن یه دست لباس نو کامل داره...! و اشک از گوشه چشم بی بی سرازیر شد&lt;BR&gt;بابام ساکت شد ولی ننه گفت: ما که نمیدونیم ولی هرکی بهمون پول داد ما هم بهش رای میدیم مگه نه؟ و به بابام نگاه میکنه&lt;BR&gt;بابام شرمنده ی زن و بچه هاشه از سیاست خوشش نمیاد نمیخواد مضحکه ی دست سیاستمدارا بشه سرش رو پایین انداخته و کپن ارزاق رو تو دستش مچاله کرده...!&lt;BR&gt;هنوز صدای هق هق بی بی میاد با ناراحتی از اتاق میام بیرون&lt;BR&gt;نه....کسی به فکر خواستگاری رفتن من نیست...فعلا ازدواج جوونا تو الویت های بعدی قرار داره....شاید بعد انتخابات یه فکری هم به حال ما کردن&lt;BR&gt;فعلا باید بی خیال شم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;(این داستان واقعی نیست اما در واقعیت این داستان هست!)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با رای به موسوی:&lt;BR&gt;صداقت آری&lt;BR&gt;دروغ نه&lt;BR&gt;شفافیت آری&lt;BR&gt;آمار غلط نه&lt;BR&gt;تامین اجتماعی آری&lt;BR&gt;گداپروری نه&lt;BR&gt;عزت ملی آری&lt;BR&gt;ماجراجویی نه&lt;BR&gt;شایسته سالاری آری&lt;BR&gt;باند بازی نه&lt;BR&gt;صاحب سرمایه و سواد آری&lt;BR&gt;وزیر میلیاردی و مدرک جعلی نه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG src=&quot;http://farnaz72.persiangig.com/document/af48.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ببخشید این مدت درگیر امتحانا و درسا و ستاد....بودم وقت کم بود نتونستم سر بزنم&lt;BR&gt;از نظرات همگی ممنون&lt;BR&gt;موفق باشید&lt;BR&gt;یاعلی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG height=493 src=&quot;http://farnaz72.persiangig.com/video/khtmmsv.jpg&quot; width=520&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 25 May 2009 06:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farnaz72&amp;postid=265</comments>
<dc:creator>farnaz72</dc:creator>
<guid>http://farnaz72.blogfa.com/post-265.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سال نو مبارک</title>
<link>http://farnaz72.blogfa.com/post-264.aspx</link>
<description>ببخشید سیستم  خرابه&lt;BR&gt;سر فرصت اپ میکنم و سر میزنم&lt;BR&gt;الان توی کافی نت هستم&lt;BR&gt;سال نو مبارک &lt;BR&gt;سال خوبی داشته باشین&lt;BR&gt;یاعلی</description>
<pubDate>Thu, 19 Mar 2009 18:02:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farnaz72&amp;postid=264</comments>
<dc:creator>farnaz72</dc:creator>
<guid>http://farnaz72.blogfa.com/post-264.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امید...(مجموعه داستان های ساده از خودم_قسمت 4)</title>
<link>http://farnaz72.blogfa.com/post-263.aspx</link>
<description>يه روز مثل هميشه گوشه اي از خونه ي قديميمون نشسته بودم و دفترچه يادداشتم رو جلوم گذاشته بودم و مشغول نوشتن بودم که ديدم بي بي از در وارد شد و مثل هميشه بشاش و خنده رو نبود ولي عجب تيپي زده بود دست جنيفر لوپز رو از پشت بسته بود &lt;BR&gt;کفش هاي نوک تيز و پاشنه بلند...شلوارش از حد معمول کوتاه تر شده بود و مدل ... خدايا!چي بهش مي گن؟ اه...يادم اومد...برمودا پوشيده بود...مانتو خوشرنگ و خوش دوختي هم تنش بود و روسري و کيفش رو هم با هم ست کرده بود&lt;BR&gt;با چشماي از حدقه در اومده بر بر نگاش کردم&lt;BR&gt;بي بي جلو اومد و گفت:هي بچه خوشکل نديدي؟&lt;BR&gt;قاه قاه خنديدم جوري که اشک از گوشه چشمم سرازير شد...&lt;BR&gt;بي بي با ناراحتي گغت: وا....اين پسره خل شده...از بس که گوشه خونه نشسته و اين اراجيف رو نوشته به سرش زده...&lt;BR&gt;خنده از روي لبام محو شد...بي بي مثل هميشه دست گذاشت رو نقطه ضعف من و نويسندگيم رو به تمسخر گرفت...البته حق هم داشت...هنوز اين نوشته هاي من راه به جايي نبرده بود و هيچ ناشري حاضر به چاپ اون نشده بود&lt;BR&gt;خلاه بي بي طبق عادت هميشه رفت تا پاهاش رو بشوره که ننم گفت:اب قطع شده&lt;BR&gt;بي بي عصباني شد و غر غر کرد:حالا من چه جوري پام رو بشورم؟ اينجا هميشه يا اب قطع ميشه يا برق...والا موندم چه جور داريم زندگي ميکنيم...ميون غر غرهاش پريدم و گفتم:بي بي حالا تو اين وضعيت خيلي چيزهاي مهم تر از پاي تو هستن که بايد شسته بشن و واسه شستنشون اب نيست!&lt;BR&gt;اينو که گفتم انگار برق 220 ولت بهش وصل کردن از جا پريد و گفت: بچه به تو چه مربوطه؟...تو بشين و هي بنويس...انگار نميدوني که ليلا رو دارن شوهر ميدن...ميگن پسره تو قصابي کار ميکنه و انگار تو کار خوندن اين اهنگ ها چيه؟....اهان رپ هستش و همه بهش ميگن ساسي قصاب!&lt;BR&gt;اون از ليلا خوشش اومده و رفته پيش باباش و ميخواد اين جمعه بره خواستگاريش و توي بي عرضه انگار پات رو به زمين بستن...نه کاري نه باري...!&lt;BR&gt;ديگه نفهميدم بي بي چي ميگفت...فقط بايد يه کري ميکردم و به اين بي سرو ساموني پايان ميدادم...بايد دنبال يه کاري ميگشتم...نبايد ليلا رو از دست ميدادم..&lt;BR&gt;تو همين فکرها بودم که صداي در اومد و علي کوچولو طبق معمول پا برهنه پريد که در رو باز کنه اما بي بي با عصبانيت داد زد بچه بدون دمپايي لازم نکرده بري تو حياط در رو باز کني و خودش لنگ لنگون به طرف در رفت(فکر کنم به خاطر اين کفشا پاهاش تاول زده بود)&lt;BR&gt;از پنجره سرک کشيدم....مرد سيبيل کلفت و قد بلندي پشت در بود و به بي بي با تعجب نگاه ميکرد... بي بي روسريش رو جلو کشيد و گفت:با کي کار دارين؟&lt;BR&gt;مرد پاکتي رو دست بي بي داد و همون جور که ماتش برده بود خداحافظي کرد و رفت&lt;BR&gt;بي بي در رو بست و به طرف من اومد و گفت:مرديکه ديدي چه جوري نگام ميکرد؟انگار ادم نديده...تو هم که نه تعصبي نه غيرتي&lt;BR&gt;خنديدم و گفتم:اين به خاطر تيپ امروزت هست...بي چاره تعجب کرده...به پاکت نگاهي کردم و گفتم حالا اينقدر غر نزن بده ببينم چيه!؟&lt;BR&gt;_واي خداي من....از طرف يه ناشره...&lt;BR&gt;با عجله پاکت رو باز کردم...نميتونستم باور کنم...خدايا بالاخره زحمات من به ثمر نشسته و ميخواستن کتابم رو چاپ کنن&lt;BR&gt;بي بي رو بغل کردم و کلي بوسش کردم&lt;BR&gt;بي بي با اکراه من رو عقب زد و گفت:بچه اينقدر اب لب و لوچت رو به من نمال...حالا چي شده اينقدر خوشحالي؟&lt;BR&gt;وقتي خبر رو بهش دادم از خوشحالي گريه کرد&lt;BR&gt;قرار شد به خونواده ي ليلا هم بگه ما دوباره ميخوايم بيايم خواستگاري اما ايندفعه با دست پر
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادامه دارد.... &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;(این داستان واقعی نیست اما در واقعیت این داستان هست!)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Jan 2009 21:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farnaz72&amp;postid=263</comments>
<dc:creator>farnaz72</dc:creator>
<guid>http://farnaz72.blogfa.com/post-263.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولدم و کریسمس مبارک</title>
<link>http://farnaz72.blogfa.com/post-262.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام&lt;BR&gt;امروز تولدمه&lt;BR&gt;تبریک بگین....تبریک........&lt;BR&gt;فکر کنم این سومین سالیه که در حضور شما عزیزان تولدم رو جشن میگیرم...&lt;BR&gt;چه خاطره ها دارم من با این وبلاگ&lt;BR&gt;وبلاگی که اول اسمش توپ بود و بعد به پنجره ای رو به امید تغییر کرد&lt;BR&gt;منم همراه این وبلاگ رشد کردم و بزرگ شدم و عوض شدم و ....&lt;BR&gt;از تمامی شما دوستان دنیای مجازی ممنونم به خاطر حمایت هاتون و اینکه هیچ وقت تنهام نذاشتین&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;به هر حال&lt;BR&gt;تولد در الویته&lt;BR&gt;تولدم مبارک&lt;BR&gt;....دلم شاد و لبم خوش&lt;BR&gt;چون گل پر خنده باشم&lt;BR&gt;برم شمع هامو فوت کنم&lt;BR&gt;که صدسال زنده باشم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;یا به قول دوستام:&lt;BR&gt;متولد ماه دی  و رو دست نداره&lt;BR&gt;(فرناز)&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG src=&quot;http://farnaz72.persiangig.com/document/gerafiki%20%2853%29.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و همین طور کریسمس مبارک&lt;BR&gt;&lt;IMG src=&quot;http://farnaz72.persiangig.com/document/22...R.JPG&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فرا رسیدن ماه محرم رو هم به همه شیعه ها تسلیت میگم&lt;BR&gt;خدا &quot;بزار اسمون بباره....زنده کن تاج ترانه&quot;&lt;BR&gt;موفق باشین(اگه خواستین تبریک بگین توی پست قبلی!)&lt;BR&gt;بای&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 30 Dec 2008 22:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farnaz72&amp;postid=262</comments>
<dc:creator>farnaz72</dc:creator>
<guid>http://farnaz72.blogfa.com/post-262.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بعد از عمری...</title>
<link>http://farnaz72.blogfa.com/post-261.aspx</link>
<description>سلام&lt;BR&gt;بعد از عمری اپیدم اما نه با ادامه ی داستان&lt;BR&gt;دارم روی موضوع اون هنوز می فکرم&lt;BR&gt;اما با یه شعر اومدم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خورشيد مي تابد 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه زيباست بوسه خورشيد بر دستان باد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوري به چه شکوهي مي بارد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مي بارد مبارد&lt;BR&gt;                 صفحه صفحه&lt;BR&gt;                                    شاخه شاخه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولي انگار اين شاخه از آنجا که به جو انسان رسد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از آنجا که به زمين به انسان رسد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از آنجا که انگار از ستيغ کوه گذرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ديگر زيبا نيست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انگار که آن شاخه ي طلايي&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به مانند خاکستري پوچ و سياه شود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انگار که به ظلمت بدل شود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انگاه که انسان در او بدمد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انگار که مي خواهد جانش را بگيرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و بدين سان زمين سياه شود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و ديگر همه جا را ظلمت فراگيرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انگار که هيچکس به عشق نينديشد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انگار که هيچکس به ياد گلي که در دوردست ها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در آن طرف روييده و محتاج لبخندي است نباشد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه اينجايند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; جايي خشک که کسي فکر هم نمي کند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جايي که ديگر همه چيز از بين رفته&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جايي که انگار خاک هم مرده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و تنفس در اين سياهي به زحمت ممکن است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جايي که انسان با بسترش يکي شده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بستري از سنگ و خاک و ظلمت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جايي که ديگر پرستويي به آن کوچ نمي کند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جايي که بهار سبزه را مژده نمي دهد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ديگر نسيم از بردن عطر ياس خسته است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در دوردست ها همانجا که&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ديگر آخرين گل هم از روييدن مايوس شده است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همانجا که خداوند قطره اي آب براي گل قرار داد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همانجا که آسمانش کمي آبي است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و انساني نيست که...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اما انگار کسي مي خندد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انگار کسي نويد عشق را به همراه آورده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و هنوز قلبش به کلوخ بدل نشده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دارد به گل لبخند مي زند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در دور دست انگار کودکي پيداست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه به اين جهان آمده و انگار هنوز فراموش نکرده که براي چه به اين جهان آمده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما چه فايده که ظلمت او را هم فرا گيرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باشد که براي هميشه در ظلمتي سياه و خاموش فرورود&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG src=&quot;http://farnaz72.persiangig.com/document/shekare%20lahzeha%20%28114%29.JPG&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;راستی یلداتون  مبارک&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Dec 2008 13:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farnaz72&amp;postid=261</comments>
<dc:creator>farnaz72</dc:creator>
<guid>http://farnaz72.blogfa.com/post-261.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
